درس5

 
 جنگ نهروان


و الله لا يفلت منهم عشرة و لا يهلك منكم عشرة.

(نهج البلاغهـكلام 58)

پس از آنكه على عليه السلام در اواخر صفر سال 38 از صفين بكوفه مراجعت فرمود تا روز شهادت آنحضرت مدت دو سال و چند ماه فاصله بود ولى اين مدت كوتاه بقدرى در آزردگى خاطر مبارك على عليه السلام مؤثر واقع شد كه شرح آن قابل تقرير نميباشد،شكست‏هاى پى در پى از همه طرف روح آن بزرگوار را آزرده و قلبش را رنجه كرد.

تأثر و رنج على (ع) از معاويه و حيله‏گريهاى عمرو عاص نبود بلكه رنج و تأسف او از بيوفائى و احمقى و خونسردى لشگريان خود بود و ميفرمود:

من از بيگانگان هرگز ننالم‏
كه با من هر چه كرد آن آشنا كرد

على عليه السلام بقدرى از لا قيدى و بيشرمى كوفى‏ها متأثر بود كه چند مرتبه آرزوى مرگ نمود تا بلكه از شر اين قوم متلون و سست عنصر رهائى يابد،در يكى از خطبه‏هاى خود ضمن مذمت اصحابش فرمايد:

و الله ان جائنى الموت و لياتينى فليفرقن بينى و بينكم لتجدننى لصحبتكم قاليا.

(بخدا سوگند اگر مرگ بسراغ من آيد و البته خواهد آمد و ميان من و شماتفرقه و جدائى اندازد مرا خواهيد ديد كه نسبت بمصاحبت شما بغض و كراهت دارم.)

پيشنهاد عمرو عاص در صفين موقع بلند كردن قرآنها با نيزه درباره حكميت ميان متخاصمين اختلاف بزرگى در ميان عساكر عراق بوجود آورد كه ميتوان آنرا علت العلل شكستهاى بعدى على عليه السلام دانست.

اختلاف على عليه السلام و معاويه در امر خلافت بحكميت رجوع شد و عليرغم عقيده على عليه السلام از طرف آنحضرت ابوموسى اشعرى انتخاب گرديد،ولى پس از عقد قرار داد صلح گروهى از سپاه على عليه السلام گفتند تكليف كشته‏شدگان چيست؟و بآنحضرت اعتراض كردند كه ما حكم خدا را خواستيم نه حكميت ابوموسى و عمرو عاص را حتى چند نفرى بمخالفت هر دو سپاه برخاستند.

اين قبيل اشخاص را عقيده بر اين بود كه على عليه السلام و معاويه هر دو باطلند و حكم مخصوص خدا است و در نتيجه اين عقيده و فكر موقع مراجعت از صفين بكوفه در حدود دوازده هزار تن از سپاه على عليه السلام جدا شده و با بقيه سپاهيان آنحضرت مشاجره كرده و همديگر را تكفير مينمودند و پس از ورود بكوفه اين گروه تحت فرماندهى عبد الله بن وهب بحروراء رفته و از سپاهيان على عليه السلام كناره‏گيرى نمودند!

شعار اين عده كه خوارج ناميده ميشدند اين بود كه:لا حكم الا لله.اين گروه بظاهر عباد و زاهد بودند و پيشانى آنها از كثرت سجود پينه بسته بود ولى در اثر حماقت و اشتباه نميدانستند كه چه ميكنند،على عليه السلام درباره آنان فرمود اينها حق را در ظلمات باطل ميجويند !

اين گروه نميدانستند قرآن كه آنها حكومت آنرا خواهانند از كاغذ و مركب بوجود آمده است كس ديگرى كه احاطه كامل باحكام آن داشته باشد لازم است تا حكم خدا را از آن استخراج كند،بعقيده مسلمين عراق آنكس على عليه السلام بود كه در واقع قرآن ناطق بشمار ميرفت ولى معاويه و طرفدارانش زير بار نميرفتند و در نتيجه عمرو عاص و ابوموسى را براى اينكار انتخاب كردند كه هيچيك چنين صلاحيتى را نداشتند.على عليه السلام عبد الله بن عباس را بسوى آنها فرستاد تا آنها را متوجه خبط و اشتباهشان سازد ولى آن فرقه گمراه از رأى و عقيده خود منصرف نشدند و مهمترين ايراد و اعتراض آنها اين بود كه چرا على با شاميان جنگيد ولى از غارت اموال آنها جلوگيرى نمود؟و ثانيا ما حكميت قرآن را خواسته بوديم چرا بحكميت ابوموسى و عمرو عاص تن داد؟ثالثا در صلحنامه چرا نام خود را با امير المؤمنين شروع نكرد و اين امر ميرساند كه خود على نيز بخلافت خود يقين نداشت و در اينصورت تكليف قربانيان اين جنگ چه خواهد بود؟

على عليه السلام خود بسوى آنها رفت و آنان را نصيحت كرد و فرمود من هم مثل شما خواهان اجراى حكم قرآن هستم و براى همين منظور با معاويه جنگ ميكردم و خود شما ديديد كه من با متاركه جنگ و انتخاب ابوموسى بحكميت مخالف بودم ولى در اثر فشار و اصرار خود شما جنگ خاتمه يافت و ابوموسى را هم عليرغم عقيده من خودتان براى حكميت انتخاب كرديد و اكنون هم ما بر سر رأى اولى هستيم و در صدد حمله مجدد بشام ميباشيم پس شما هم ما را كمك كنيد .

خوارج در پاسخ گفتند تو و ما كافر شده بوديم ما توبه كرديم ولى تو بهمان حال باقى مانده‏اى اول بايد تو هم توبه كنى آنگاه ما هم مجددا ترا يارى ميكنيم!!

اين گروه بهمه بد ميگفتند و شعارشان فقط تلاوت آيه:

و من لم يحكم بما انزل الله فاولئك هم الكافرون (1) .بود اما نميدانستند آنكس كه بما انزل الله بايد حكم كند على عليه السلام است.

چون على عليه السلام از هدايت آنها مأيوس شد چشم از كمك و يارى آنها پوشيد و در صدد تهيه سپاه بمنظور حمله بشام بر آمد.

در خلال اينمدت حوادث ديگر نيز رخ داد كه هر يك بنوبه خود باعث شكست عراقيها و موجب تأسف و اندوه على عليه السلام گرديد.

معاويه كه از رأى حكميت دلى شادان و خاطرى خرسند داشت روز بروز در تحكيم موقعيت خود كوشش ميكرد و قلمرو حكومتش را توسعه ميداد و چون ازاوضاع عراق و اختلاف و پراكندگى سپاهيان على عليه السلام اطلاع حاصل كرد در صدد بر آمد كه زمينه را براى حمله بعراق نيز آماده نمايد!

ضحاك بن قيس را با عده‏اى در حدود چهار هزار نفر مأموريت داد كه دستبردى بخاك عراق بزند و تا جائيكه مقدور باشد از مردم عراق كشته و اموالشان را چپاول نمايد و چنانچه بحمله متقابله بر خورد نمايد عقب نشينى كرده و خود را بشام رساند و مقصود معاويه از اين عمل ترسانيدن عراقيها و نشان دادن ضرب شست بآنها بود كه در آتيه بفكر حمله بشام نيفتند!

ضحاك كه مردى پليد و خونخوار بود دستور معاويه را بطور كامل اجرا نمود و خود را بمرز عراق رسانيد و بقتل غارت مشغول گرديد از جمله عمرو بن عميس (برادر زاده عبد الله بن مسعود) را كشته و گروهى از همراهان او را گردن زد چون اين خبر در كوفه بعلى عليه السلام رسيد در حاليكه از شدت خشم بر خود ميلرزيد بالاى منبر رفت و مردم سست عنصر و بيحال كوفه را مخاطب ساخته و فرمود:اى اهل كوفه اگر در راه خدا كار ميكنيد بسوى عمرو بن عميس بشتابيد كه از همكيشان شما گروهى كشته شده و جمعى نيز مجروح گشته‏اند،برويد با دشمنان پيكار كنيد و بيگانه را از حريم ديار خود باز گردانيد (چون از مردم ضعف و سستى ديد فرمود) اى گروه سست پيمان و بى حميت دوست داشتم كه بجاى هشت تن از شما يك تن از لشگريان معاويه را داشتم،بخدا سوگند حاضر بملاقات پروردگارم (مرگ) هستم تا براى هميشه از ديدار شما آسوده باشم،بمن خبر رسيده است كه معاويه ضحاك بن قيس را براى قتل و غارت فرستاده و آن خونخوار فرو مايه هم عده‏اى از برادران شما را كشته و اموالشان را نيز تاراج كرده است در حاليكه شما در خانه‏هاى خود نشسته و براى دفاع از حريم خانه خود از جاى حركت نميكنيد (2) !

على عليه السلام حجر بن عدى را بتعقيب ضحاك فرستاد،ضحاك چندى در برابر حملات كوفيان مقاومت نمود ولى پس از آنكه نوزده نفر از سربازانش كشته شدند شبانه فرار كرده و راه شام در پيش گرفت.همچنين بسر بن ارطاة (همان فرد پليدى كه در جنگ صفين به پيروى از عمرو عاص با نمايان ساختن عورت خود از دم شمشير على عليه السلام جان سالم بدر برد) بدستور معاويه با گروه كثيرى به حجاز و يمن يورش برد و ضمن كشتن جمعى از شيعيان على عليه السلام و غارت اموال آنان بشام بازگشت،در آنموقع عبيد الله بن عباس از جانب على عليه السلام والى يمن بود چون احساس كرد در برابر بسر ياراى مقاومت ندارد عمرو بن اراكه را بجاى خود گذاشت و خود از يمن خارج شد و رو بسوى كوفه نهاد،بسر پس از وارد شدن به يمن شروع بقتل و غارت نمود و عمرو بن اراكه را نيز بقتل رسانده و دو طفل خردسال عبيد الله را سربريد بطوريكه مادرشان از مشاهده آنحال اختلال حواس پيدا نمود و ديوانه شد.

چون على عليه السلام از قتل و غارت بسر خبر يافت ضمن نكوهش كوفيان حارثة بن قدامه را كه خود نيز داوطلب بود با دو هزار سوار بمقابله بسر فرستاد،بسر وقتى شنيد حارثة بتعقيب او ميآيد از ترس حارثه فرار كرد و خود را بشام رسانيد (3) .

و باز معاويه يكى ديگر از سرداران خود را بنام سفيان بن عوف با ششهزار نفر جهت قتل و غارت و توليد آشوب بعراق فرستاد و سفيان وارد شهر انبار (از شهرهاى قديمى عراق) شد و حسان بن حسان بكرى حاكم آنجا را كشته و مشغول قتل و غارت گرديد حتى بعضى از لشگريانش زر و زيور زنها را نيز از دست و گردن آنها گشوده و به يغما بردند،و همه اين گرفتاريها نتيجه عدم توجه كوفيان بدستورات على عليه السلام بود و چون آنحضرت از اين قضيه آگاهى يافت فراز منبر رفت و ضمن ايراد خطبه‏اى چنين فرمود:

بمن خبر رسيده است كه بدستور معاويه بشهر انبار شبيخون زده‏اند و حاكم آنجا را كشته و سواران شما را از حدود آن شهر دور گردانيده‏اند و يكى از لشگريان آنها بر يك زن مسلمان و يك زن كافره ذميه وارد شده و خلخال و دست‏بند و گردن‏بند و گوشواره‏هاى او را در آورده است و آن زن بعلت اينكه نميتوانسته او را از خود دور كند گريه و زارى كرده و از خويشان خود كمك طلبيده است،و دشمنان با غنيمت‏و دارائى بسيار بشام باز گشته‏اند،اگر مرد مسلمانى از شنيدن اين واقعه در اثر حزن و اندوه بميرد بر او ملامت نيست بلكه بنزد من هم بمردن سزاوار است.

وقتيكه شما را در تابستان بجنگ دشمنان خواندم گفتيد حالا هوا گرم است ما را مهلت ده تا شدت گرما شكسته شود و چون در زمستان دعوت نمودم گفتيد اينروزها هوا سرد است و بما مهلت ده تا سرما برطرف گردد،شما كه عذر و بهانه آورده از گرما و سرما فرار ميكنيد بخدا سوگند در ميدان جنگ از شمشير زودتر فرار خواهيد نمود!يا اشباه الرجال و لا رجالـاى مرد نماهاى نامرد و اى كسانيكه عقل شما مانند عقل بچه‏ها و فكرتان چون انديشه زنهاى تازه بحجله رفته است!

اى كاش شما را نميديدم و نميشناختم كه نتيجه شناختن شما پشيمانى و غم و اندوه ميباشد .

قاتلكم الله لقد ملاتم قلبى قيحا و شحنتم صدرى غيظا و جرعتمونى نعب التهمام انفاسا.

خداوند شما را بكشد كه دل مرا بسيار چركين كرده و سينه‏ام را از خشم آكنده ساختيد و در هر نفس جام غم و اندوه را پياپى جرعه جرعه در گلويم ريختيد و بسبب نافرمانى،رأى و تدبيرم را تباه ساختيد (4) .

علاوه بر اين قضايا،حوادث ديگرى هم بشرح زير رخ داد كه باعث شكست عراقيها و موجب اندوه و رنج على عليه السلام گرديد:

قيس بن سعد كه در اوائل خلافت على عليه السلام بحكومت مصر منصوب شده بود در جنگ صفين براى فرماندهى يكى از واحدهاى رزمى احضار گرديده و بجاى وى محمد بن ابى بكر عازم مصر شده بود.

محمد در مصر مشغول حل و فصل امور بود كه معاويه از كار حكميت فراغت يافت و چون حكومت مصر را بعمرو عاص وعده داده بود ناچار در صدد اشغال آن كشور برآمد.براى اين منظور عده‏اى را بفرماندهى معاوية بن خديج براى حمله بمصر روانه ساخت،عمرو عاص نيز مانند سابق حيله و نيرنگ خود را بكار برد و در داخل آن كشور مردم را عليه محمد شورانيد.

محمد در برابر معاويه شكست خورد و قضايا را بعلى عليه السلام اطلاع داد و از وى كمك خواست.

على عليه السلام مالك اشتر را كه حاكم ايالت جزيره بود احضار نمود و سپس او را روانه مصر ساخت و محمد را نزد خود خواند تا كار ديگرى باو رجوع فرمايد زيرا مصر حاكمى مثل مالك ميخواست تا نيرنگ‏هاى معاويه و عمرو عاص را با شمشير پاسخ دهد.

مالك اشتر در ذيقعده سال 38 از كوفه خارج شد و راه مصر را در پيش گرفت،در بين راه مردى پست فطرت با وضع رقت بارى خود را بحضور مالك رسانيد،مالك اشتر كه بپيروى از على عليه السلام هميشه غريب نواز و نسبت بفقراء متفقد بود پرسيد كيستى و از كجا ميآئى؟

آنمرد گفت اسمم نافع است و در مدينه غلام عمر بن خطاب بودم و اكنون آزاد هستم و چون در مدينه بمن سخت ميگذشت لذا از آن شهر خارج شده‏ام و خيال رفتن بمصر را دارم تا در آنجا كارى پيدا كنم (5) !

مالك گفت اگر مايل باشى و نزد من بمانى من پوشاك و خوراك ترا تأمين ميكنم،نافع گفت چه سعادتى بهتر از اين البته كه ميمانم،مالك اين مرد را نيز جزو لشگريانش همراه خود برد .

پس از طى مسافتى بشهر قلزم رسيدند كه تا مصر سه روز راه فاصله داشت،شب را در آنجا بيتوته نموده و صبح كه براه افتادند نافع بد طينت يك ليوان شربت از عسل درست كرد و مقدارى سم در آن ريخت و پيش مالك برد.

مالك كه در اين چند روز خدمتگزارى اين غلام را بيشائبه ديده بود ليوان شربت را سر كشيد و لشگريانش را حركت داد و پس از چند ساعت راه‏پيمائى آثارانقلاب در قيافه مالك نمايان شد و رفته رفته حالش بهم خورد و از پشت زين بر زمين افتاد.

لشگريان مالك پيش دويدند و بدرمانش پرداختند اما سمى كه در شربت ريخته شده بود اثر خود را بخشيد و همراهان او را متوجه قضيه نمود و هر چه دنبال نافع گشتند او را پيدا نكردند،مالك پس از چند لحظه ديده از جهان فرو بست و بسراى جاويدان شتافت و اطرافيانش با جنازه مالك بقلزم مراجعت نمودند.

نافع پس از خوراندن شربت بمالك از قلزم فرار كرده و پيش معاويه رفته بود هنگاميكه اين خبر بمعاويه رسيد بسيار خوشحال و مسرور شد و شاميان را نويد داد كه ديگر حمله على بشما عملى نخواهد شد زيرا پشت و پناه على عليه السلام مالك بود و نافع را نيز بسيار نوازش كرد و مردم شام را كه از شمشير مالك داغى بر دل و كينه‏اى در خاطر داشتند اجازت داد تا آنروز را جشن گيرند.

از آنسو چون اين خبر بگوش على عليه السلام رسيد بسيار متأثر و اندوهگين شد بطوريكه از ته دل گريه را سر داد و فرمود مرگ مالك اشتر فاجعه بزرگى است ديگر نظير مالك را نخواهيم ديد مالك مانند شيرى بود كه از صداى او زهره دشمنان آب ميشد و همچنان كه ملول و محزون بود فرمود:

مالك و ما مالك لو كان جبلا لكان فندا لا يرتقيه الحافر و لا يرقى عليه الطائر اما و الله هلاكه قد اعز اهل المغرب و اذل اهل المشرق لا ارى مثله بعده ابدا.

مالك چه كسى بود مالك اگر كوهى بود كوه بزرگ و بلندى بود كه نه رونده‏اى بقله آن ميتوانست پاى نهد و نه پرنده‏اى ميتوانست بر فراز آن پرواز كند،سوگند بخدا كه شهادت او اهل شام و مغرب را عزيز كرد و مردم عراق و مشرق را خوار نمود و از اين پس مانند مالك را هرگز نخواهيم ديد (6) .

على عليه السلام مجددا حكومت مصر را به محمد بن ابى بكر سپرد و او را از جريان شهادت مالك آگاه گردانيد،ولى معاويه و عمرو عاص دست از كينهـتوزى و نيرنگ بازى بر نميداشتند و چند مرتبه بوسيله نامه محمد را تطميع و تهديدكردند و هر دفعه محمد بآنها صريحا جواب منفى داد و فداكارى و خلوص خود را نسبت بعلى عليه السلام بدانها گوشزد كرد.معاويه چون از تطميع محمد مأيوس شد در صدد ايذاء او بر آمد و بمكروفسون عمرو عاص توانست مردم مصر را عليه محمد بشوراند.

محمد اوضاع آشفته مصر را در اثر تحريكات معاويه باطلاع على عليه السلام رسانيد و آنحضرت عين نامه او را در مسجد باهل كوفه قرائت فرموده و بار ديگر آنها را بسستى و لا قيدى مذمت كرد و تمام اين شكست‏ها را كه پى در پى اتفاق ميافتاد نتيجه بى حالى و بيغيرتى كوفى‏ها دانست و پس از مذمت آنها دو هزار نفر بفرماندهى مالك بن كعب بكمك محمد فرستاد ولى محمد در خلال اينمدت با عده معدودى كه طرفدار او بودند با معاوية بن خديج سرگرم رزم بود و بالاخره اطرافيانش شكست خوردند و خود نيز بدرجه شهادت رسيد.

على عليه السلام هنوز براى شهادت مالك اشتر عزا دار و اندوهگين بود كه خبر سقوط مصر و شهادت محمد بحضرتش رسيد اين خبر آن بزرگوار را بيش از پيش در غم و اندوه فرو برد و با چشمان اشگ آلود فرمود:همانقدر كه مردم نانجيب شام از شهادت مالك و محمد خرسند هستند اندوه و تأسف ما در اين ماجرا بيشتر از شادى آنها است.

بارى نظير اينگونه اتفاقات پى در پى در گوشه و كنار رخ ميداد و هر يك بنوبه خود موجب حسرت و اندوه ميگشت من جمله حاكم بصره نيز بدسايس معاويه از اطاعت على عليه السلام سرپيچى كرده و براى تسخير مكه نيرو ميفرستاد.

روز بروز اوضاع مسلمين حقيقى كه تعداد آنها خيلى كم بود وخيمتر ميشد و نصايح على عليه السلام نيز براى تحريك آنها بمنظور دفاع از شهرها و خاموش كردن اين آشفتگى‏ها مؤثر واقع نميگرديد.

پس از مراجعت از صفين قريب دو سال اين نابسامانيها ادامه داشت تا اينكه در سال چهلم هجرت على عليه السلام با ايراد چند خطابه آتشين كه حاكى از التهاب درون و اندوه خاطر او بود مردم افسرده و سست عهد كوفه را مجددا به جنبش آوردو فرماندهان و سرداران نيز با اينكه بمرور زمان خوى سلحشورى را كم كم از دست داده بودند در مقابل تهييج و تحريض على عليه السلام كه خود فرماندهى كل را بعهده داشت از جاى بر خواستند و مردم را براى يك حمله قطعى و نهائى بمتصرفات معاويه بسيج كردند.

عده‏اى كه بسيج شده بود در حدود بيست هزار بود كه بفرمان على عليه السلام در نخيله اردو زده و براى بازديد آنحضرت حاضر شدند،على عليه السلام بفرمانداران و حكام خود نيز دستور كتبى داد كه قشون ولايات را تجهيز كنند و براى حركت بسوى شام به نخيله اعزام دارند و پيش از حركت از كوفه طرح كلى راه پيمائى و جزئيات آن همچنين اجراى قطعى و دقيق آنها بصورت چند دستور نظامى و ادارى بعموم فرماندهان زير دست ابلاغ گرديد.

ولى در اينموقع حادثه ديگرى رخ داد كه مسير تاريخ مسلمين را عوض نمود و اجراى نقشه آنانرا عقيم گردانيد.فرقه خوارج كه بشرح حال آنها سابقا اشاره گرديد بفرماندهى عبد الله بن وهب راسبى فتنه و فساد راه انداختند و همان عقيده سابق خود را مجددا تكرار كردند.

موضوع فتنه خوارج در شوراى نظامى كه از فرماندهان سپاه على عليه السلام در حضور آنحضرت تشكيل يافته بود مطرح گرديد و چنين نتيجه گرفته شد كه اگر سپاه على عليه السلام بمنظور حمله بشام از كوفه خارج شود مسلما گروه خوارج آن شهر را اشغال خواهند نمود و در اينصورت سپاهيان على عليه السلام بايد در دو جبهه داخل و خارج بجنگ و قتال برخيزند پس مصلحت در آنست كه پيش از حركت بشام ابتدا كار را با خوارج يكسره كنند و سپس با خاطرى آسوده بسوى شام رهسپار شوند.

از آنجائيكه على عليه السلام هميشه از خونريزى و كشتار امتناع ميكرد براى آخرين بار بوسيله نامه‏اى خوارج را نصيحت كرد آنها را براى احقاق حق و مبارزه با معاويه بكمك خود دعوت فرمود.

عبد الله راسبى نامه على عليه السلام را خواند و شفاها بحامل نامه گفت كه ازقول ما بعلى بگو تو كافرى اول بايد توبه كنى آنگاه ما را بكمك خود دعوت كنى!!سپس دستور داد كه تمام خوارج بسوى نهروان عزيمت كنند.

تجمع اين عده در نهروان بصورت يك پادگان در آمد و طرفداران اين عقيده نيز از اطراف بدانجا آمده و روز بروز بر تعدادشان افزوده گرديد بطورى كه بالغ بر دوازده هزار نفر فرقه آنها را تشكيل ميداد.

على عليه السلام نيز از پادگان نخيله كه قصد عزيمت بشام را داشت مسير خود را عوض كرده به نهروان آمد.

موقعيكه على عليه السلام با سپاهيان خود به نهروان رسيد فرقه خوارج هماهنگ شده و گفتند :لا حكم الا لله و لو كره المشركون.

على عليه السلام در عين حال كه با اين جماعت خشمگين بود نسبت بآنها اظهار تأسف و دلسوزى هم ميكرد زيرا آنها در عقيده‏اى كه داشتند اشتباه ميكردند و متوجه آن اشتباه هم نميشدند .

على عليه السلام در مقابل صفوف خوارج ايستاد و براى اتمام حجت با فرمانده آنها عبد الله راسبى صحبت كرد و سپس تمام خوارج را مخاطب ساخته و با منطق قوى و كلام شيوا آنها را باشتباهشان معترف ساخت و حقانيت خود را ثابت نمود در اينحال همهمه خوارج بلند شد و التماس توبه نمودند على عليه السلام فرمود پرچم سفيدى در كنار نهروان بزنند و توبه كنندگان خوارج زير آن جمع گردند.

تقريبا دو ثلث خوارج بظاهر توبه نموده و در كنار پرچم سفيد قرار گرفتند،على عليه السلام نيز آنها را از جنگ معاف فرمود ولى بقيه خوارج كه چهار هزار نفر بودند بفرماندهى عبد الله بن وهب راسبى جدا سر قول خود ايستادگى كردند على عليه السلام نيز ناچار با آنها به پيكار و قتال پرداخت.

پيش از شروع جنگ براى تقويت روحيه مسلمين كه در اثر مرور زمان و قتل و غارت چريكهاى معاويه پايه ايمان و جنگجوئى آنها ضعيف شده بود على عليه السلام فرمود كه از تمام اين خوارج كمتر از ده نفر زنده خواهند ماند همچنانكه از شما كمتر از ده نفر شهيد خواهند شد و اين فرمايش امام يكى از معجزات آنحضرت‏است كه پيش از وقوع حادثه از كيفيت آن خبر داده و جريان امر كاملا صحيح و منطبق با واقعيت بوده است!

بارى جنگ شروع شد و طولى نكشيد كه آنگروه گمراه مقتول و نه نفر نيز از آنان فرار كردند و هفت نفر هم از سپاه على عليه السلام بدرجه شهادت نائل آمده بودند و بدين ترتيب پيش بينى آنحضرت صد در صد صورت واقع بخود گرفت و پس از خاتمه جنگ بكوفه مراجعت نمودند،از جمله فراريان خوارج عبد الرحمن بن ملجم از قبيله مراد بود كه بمكه گريخته بود (7) .

پى‏نوشتها

(1) سوره مائده آيه .44

(2) ارشاد مفيد جلد 1 باب سيم فصل 38 با تلخيص و نقل بمعنى.

(3) ناسخ التواريخ كتاب خوارج ص .643

(4) نهج البلاغه از خطبه .27

(5) نافع غلام عثمان بود براى اينكه مالك او را نشناسد خود را غلام عمر معرفى كرد.

(6) ناسخ التواريخ كتاب خوارج ص .521

(7) ـابن ملجم مرادى گمنام بود هنگاميكه على عليه السلام كوفيان را براى جنگ صفين بسيج ميكرد چشمش بوى افتاد و طبق علائمى كه درباره قاتل خود از پيغمبر صلى الله عليه و آله شنيده بود او را شناخت و فرمود:تو عبد الرحمن بن ملجم هستى؟عرض كرد بلى يا امير المؤمنين !

على عليه السلام رو بحاضرين كرد و يكمصرع از شعر عمرو بن معد يكرب را خواند:اريد حياته (حبائه) و يريد قتلى!يعنى من حيات او (يا عطيه براى او) ميخواهم و او قتل مرا ميخواهد !عرض كردند دستور فرمائيد او را بكشيم،على عليه السلام فرمود مگر ميشود قبل از جنايت قصاص كرد؟

درس9

چنگیز خان مغول (۱۱۵۵، ۱۱۶۲، یا ۱۱۶۷ تا ۱۸ اوت ۱۲۲۷ میلادی) با نام اصلی تموچین، خان مغول و سردار جنگی بود که قبایل مغول را متحد ساخت و با فتح قسمت زیادی از آسیا شامل چین، روسیه، ایران و خاورمیانه، و همچنین اروپای شرقی، امپراتوری مغول را پایه‌گذاری کرد. او پدربزرگ قوبلای‌خان اولین امپراتور از سلسله یوان در چین و همچنین هلاکو خان -نخستین ایلخان ایران- بود.[۱]

درس9

ایلخانان یا ایلخانیان نام سلسله‌ای است که از سال ۶۵۴ تا ۷۵۰ ه‍. ق. معادل ۱۲۵۶ تا ۱۳۳۵ میلادی در ایران حکومت می‌کردند و فرزندان چنگیزخان مغول بودند. لشگریان چنگیزخان نخسنین بار در سال ۶۱۸ ه‍. ق. معادل ۱۲۲۱ میلادی به خراسان حمله نمودند. چنگیزخان سال ۱۲۲۵ میلادی به مغولستان بازگشت و در آنجا درگذشت. سال ۱۲۵۱ م. منگو یا منگل، خان بزرگ یا قاآن، بر آن شد تا با اعزام برادرانش هولاکو و قوبیلای (کوبلاخان) به ترتیب به ایران و چین پیروزی‌های مغولان را تحکیم و تکمیل کند. هولاکو با فتح ایران سلسله ایلخانیان ایران و قوبیلای با فتح چین سلسله یوان چین را بنیاد گذاردند. ایلخانان یعنی خانان محلی و غرض از این عنوان آن بوده‌است که سمت اطاعت ایلخانان را نسبت به قاآنان میرسانند و این احترام همه وقت از طرف ایلخانان ایران رعایت می‌شده‌است. فتح ایران به دست هلاکوخان پیامدهای مهمی چون پایان کار اسماعیلیان و انقراض خلافت عباسیان در پی داشت. ایلخانان در ابتدا دین بودایی داشتند اما به تدریج به اسلام گرویدند. ایلخانان مسلمان خود را سلطان نامیده و نام‌های اسلامی برگزیدند.

 

درس9

تیمور

امیر تیمور گورکانی یا تیمور لنگ (۸۰۷ -۷۷۱ ق / ۱۴۰۵- ۱۳۶۹ م./۷۴۸ - ۷۸۳هـ.ش) نخستین پادشاه گورکانی و موسس این سلسله که از ۷۷۱ تا ۸۰۷ هـ. ق.(۷۴۸ - ۷۸۳هـ.ش) در بیشتر ممالک آسیا با کمال قدرت و عظمت پادشاهی کرد.[۱] تیمور در زبان ازبکی به معنای «آهن» است و از او با القاب «امیر تیمور»، «تیمور لنگ»، «تیمور گورکان» و «صاحبقران» یاد شده‌است و اروپائیان به او «تامرلان» (Tamerlane) می‌گویند.

امیر تیمور پسر امیر تراغای، فرمانروای کش ترکستان بود. وی در۲۵ شعبان ۷۳۶ ه.ق (۷۱۴هـ.ش) در همان شهر کش به‌دنیا آمد. طایفه‌اش از شاخهٔ «تاتار» ترکستان بود ولی در آن زمان وابستگی به قوم مغول که چنگیزخان نام آورترین آن بود نوعی افتخار به حساب می‌آمد از این روی «امیر تیمور» تبارش را به «چنگیزخان» و قوم مغول می‌رساند.

به گفته ابن عربشاه تاریخ‌نگار آن‌زمان، تیمور در زمان کودکی زخم برداشت و لنگ شد. بنابر روایات دیگر وی در سال ۷۶۴ ه.ق (۷۴۱هـ.ش) بنا به استمداد امیر سیستان به کمک او شتافت و در جنگ با مخالفینش زخمی شد ولی پایش بعد از بهبودی این زخم هم برای همیشه لنگید.

شهرت امیرتیمور از فتح خوارزم در سال ۷۸۱ هـ.ق (۷۵۸هـ.ش) آغاز شد. سال ۷۸۱ (۷۵۸هـ.ش) امیرتیمور خراسان را تسخیر نمود و سال ۷۸۴ (۷۶۱هـ.ش) گرگان، مازندران، سیستان و هرات را گشود و آل کرت رابه تصرف در آورد.

در سال ۸۰۰ تیمور سرزمین فارس، بخشی از عراق، لرستان و آذربایجان را گرفت و سلسلهٔ جلایریان را نیز منقرض کرد، بعد رو به خزر نهاد و اهالی برخی از شهرهای آن را به قتل رساند. در سال ۷۹۵ بعد از انقراض مظفریان متوجه آسیای کوچک شد، در سال ۸۰۰ (۷۷۶هـ.ش) هند را فتح و دهلی را به تصرف در آورد. با عثمانیان نیز جنگها کرد و در سال ۸۰۴ (۷۸۰هـ.ش) بایزید عثمانی را به اسارت در آورد. تیمور در سال ۸۰۷ (۷۸۳هـ.ش) به سمرقند پایتخت خویش برگشت، عزم تسخیر چین را نمود ولی اجل مهلتش نداد و در سال ۸۰۷ (۷۸۳هـ.ش) در سن ۷۱ سالگی در گدشت.

درس9

گوهرشادعليا:، گوهرشادآغا يا گوهرشاد بيگم از اشراف زنان خراسان بوده است. وى زنى بسيار باتمكّن، باوقار، خردمند، باثروت و بااحتياط بود كه به كثرت رحم و اطعام و انعام و صدقات و خيرات و مبرات موصوف و در حسن تدبير و سياست و حيا، مقامى والا داشت. به گفته مرحوم حاج ملاهاشم خراسانى در كتاب منتخب التواريخ: مخدره گوهرشادآغا مسلما شيعه بوده و در كمال اخلاص و حسن عقيده مسجدى را در مشهد مقدس بنا نهاده، ومى توان گفت، كه اين مسجد مقدس قديمى ترين مسجد موجود شيعه در اين ناحيه است.
وى به سال 780 هـ.ق ديده به جهان گشوده است و در روز نهم رمضان سال 816 هـ.ق در سن هشتادويك سالگى بر اثر وسوسه جمعى ، ميرزا سلطان ابوسعيد بن سلطان محمد بن مير انشاه بن امير تيمور كه برادرزاده شاهرخ بود در هرات فرمان قتل او را داد و سرانجام، وى را به شهادت رساندند و پيكرش را در مدرسه گوهرشاد كه خود، آن را ساخته بود در هرات، كنار مزار شوهرش به خاك سپردند. پسرش، ميرزا بايسنقر نيز در اين مدرسه، در جوار قبر مادر و پدرش مدفون گرديده است.

درس9

معین الدین شاهرخ تیموری (۸۰۷ – ۸۵۰ ه‍.ق/۱۴۰۵ - ۱۴۴۷ م) نام چهارمین پسر تیمور گورکانی (۷۷۱ – ۸۰۷ ه‍. ق/۱۳۷۰ - ۱۴۰۵ م.) و یکی از جانشین او و از بزرگترین پادشاهان تیموری است.

شاهرخ هنرپرور و ادب‌دوست بود و به علم و هنر بسیار علاقه داشت. شورش‌های جدایی طلبانه را فرونشاند و بر آبادانی ایران زمین همت گمارد. او پایتخت خود را از سمرقند به شهر هرات منتقل کرد و آن شهر را مرکز هنرمندان و دانشمندان ساخت. سبک هنری یا مکتب هرات تحت حمایت او و پسرش بایسنقر شکل گرفت.

همسر او گوهرشاد آغا نیز بناها، مساجد و مدارس بسیاری بنا کرد که مسجد گوهرشاد مشهد، مسجد گوهرشاد هرات و مدرسه گوهرشاد در هرات از آن جمله‌است.

پس از مرگ تیمور حاکمانی که از ترس حاضر به اطاعت او شده بودند هر کدام علم استقلال برافراشتند. هریک از فرزندان تیمور نیز در گوشه‌ای حکومتی تشکیل دادند. سرانجام شاهرخ با غلبه بر رقبا به عنوان جانشین پدر حکومت را در دست گرفت. شاهرخ که سال‌ها در خراسان بود تحت تأثیر فرهنگ و تمدن ایرانی قرار گرفته بود. او برخلاف پدرش مردی آرامش طلب بود وبه عمران وآبادانی علاقه بسیار داشت. این وضع در زمان جانشینان او نیز کم و بیش ادامه یافت. پس از او پسرش الغ بیگ (۸۵۰ – ۸۵۳ ه‍.ق/۱۴۴۷ - ۱۴۴۹ م) حکمران امپراتوری تیموری شد.

به این ترتیب نامی نیک از خود به یادگار گذاشت. شاهرخ هم در عالم سیاست و هم مردم داری و هنر بسیار خوش درخشید.[۱] در سن بیست سالگی یعنی در سال ۷۹۹ ه‍.ق حکمران مستقل خراسان گشت و سکه به‌نام خویش زد[۲] و در سن ۳۸ سالگی یعنی سال مرگ تیمور در ۸۰۷ ه‍.ق پادشاهی مستقل بود و در سال‌های ۸۰۹ ه‍.ق مازندران و ۸۱۱ ه‍.ق ماوراءالنهر و ۸۱۷ ه‍.ق فارس و ۸۱۹ ه‍.ق کرمان و ۸۲۳ ه‍.ق آذربایجان را تصرف کرد و در اواخر سال ۸۲۳ ه‍.ق او را با اسکندر پسر قرایوسف حاکم سابق آذربایجان جنگی دست داد که منجر به فرار اسکندر گشت.[۲]

شاهرخ در سال ۸۳۰ ه‍.ق بوسیله احمد نامی در مسجد جامع هرات بوسیله کارد مورد سوء قصد قرار گرفت ولی از مرگ نجات یافت در سال ۸۳۲ ه‍.ق دوباره اسکندر به عراق و آذربایجان تجاوز کرد و شاهرخ در صحرای سلماس به‌جنگ او شتافت و اسکندر نیز بار دیگر فرار کرد.[۲]

شاهرخ ۴۳ سال سلطنت کرد و ۷۳ سال عمر نمود و در تاریخ ۸۵۰ ه‍.ق در شهرری درگذشت، در زمان سلطنتش برای بازسازی خرابی‌ها که پدرش کرده بود کوشش کرد. دیوارهای هرات و مرو را ساخت به آبادی شهرها همت گماشت. پادشاهی بود نیکوکار و اصحاب علم و دانش را گرامی می‌داشت و ارباب صنعت را طرف توجه قرار می‌داد و در زمان وی علم و صنعت رواج یافت. موسیقیدان معروف عبدالقادر مراغه‌ای و آوازخوان مشهور یوسف اندکانی و قوام‌الدین معمار و مولانا خلیل نقاش از هنرمندان آن دوره بودند.

درس9

خوارزمشاهیان

نوشتکین نیای بزرگ خوارزمشاهیان، غلامی بود از اهالی غرجستان که توسط سپهسالار کل سپاه خراسان در زمان سلجوقیان خریداری شد. این غلام رفته رفته در دوران فرمانروایی سلجوقیان به سبب استعداد سرشار و کفایتی که از خود نشان داد به زودی مدارج ترقی را طی کرد و به مقامات عالی رسید تا این که سرانجام به امارت خوارزم برگزیده شد. نوشتکین صاحب ۹ پسر بود که بزرگ‌ترین آنها، قطب الدین محمد نام داشت. پس از نوشتکین، فرزندش محمد از جانب برکیارق به ولایت خوارزم رسید «۴۹۱ ق / ۱۰۹۸ م» و سلطان سنجر نیز بعدها او را در آن سمت ابقاء کرد. بدین ترتیب دولت جدیدی بنیانگذاری شد که بیش از هر چیز برآورده و دست پرورده سلجوقیان بود. قطب الدین محمد به مدت سی سال تحت قیومیت و اطاعت سلجوقیان امارت کرد. پسرش اتسز هم که بعد از او در ۵۲۲ ق / ۱۱۲۸ م به فرمان سنجر امارت خوارزم یافت، از نزدیکان درگاه سلطان سلجوقی بود. هر چند بعدها کدورتی بین وی و سلطان سنجر پدید آمد که به درگیریهای متعددی هم منجر شد، اما تا زمان حیات سلطان سنجر، اتسز نتوانست به توسعه قلمرو خوارزمشاهیان کمک چندانی بکند. چون اتسز پیش از سنجر وفات یافت، پسرش ایل ارسلان «۵۵۱ ق / ۱۱۵۶ م» امیر خوارزم شد. اما در زمان او که سلطان سنجر نیز وفات یافته بود، نزاع داخلی سلجوقیان، امکانی را فراهم آورد تا ایل ارسلان به قسمتی از خراسان «۵۵۸ ق / ۱۱۶۳ م» و ماوراءالنهر «۵۵۳ ق / ۱۱۵۸ م» که هر دو در آن ایام دچار فترت بودند، دست یابد و به این ترتیب نزدیک به پانزده سال به عنوان خوارزمشاه حکومت کند.

درس9


مغول یکی از اقوام زردپوستی است که در قسمتی از آسیای مرکزی و شرقی زندگی می‌کردند. این تیره از طایفه‌های بسیار تشکیل شده بوده که از نظر شمار جمعیت هر خاندان و گستردگی سرزمینشان با یکدیگر اختلاف بسیار داشته‌اند. مهمترین این طابفه‌ها عبارت بودند از طوایف نه گانه اغوز (تغز اوغز): اغوز، اویرات، آرلاد، جلایر، تاتار، قنقرات، قیات، کرائیت و مغول. (غز واژه‌ای تازی است که به قبیله ترکان اغوز اطلاق می‌شود.)

در دائرةالمعارف اسلام درباره طوایف نه گانه اغوز، چنین آمده: ظاهراً قوم بزرگی که در سده ششم همه ٔقبایل ساکن چین تا دریای سیاه را به صورت امپراطوری واحدی از صحرانشینان درآورد، بدین نام خوانده شده‌است. در نوشته‌های سده هشتم اورخون هم از این قوم به نام تغز اوغز (نُه اوغز) یاد شده‌است. بنابراین به نه قبیله اغوز، اویرات، آرلاد، جلایر، تاتار، قنقرات، قیات، کرائیت و مغول تقسیم می‌شدند. در آینده همه این مردمان را بنابر نام‌گذاری جزء بر کل، نخست تاتار و سپس مغول نامیدند. این قبایل باج‌گزار و فرمان‌بردار پادشاهان چین شمالی بودند.

درس5

گروهی که توسط طرفداران علی و معاویه بهخَوارج معروف گشته اند، فرقه‌ای کلامی از فرق کلامی اسلامی بودند که هستهٔ اولیهٔ آن‌ها در جنگ صفین و در سپاه کوفه شکل گرفت. اختلاف آن‌ها و شیعیان تحت فرماندهی علی بن ابی‌طالب منجربه جنگ نهروان شد. قبل از این جنگ علی آن‌ها را نصیحت کرد و شبهات دینی آن‌ها را برطرف ساخت.[نیازمند منبع] عده‌ای به‌سمت او گرویدند، اما تعداد زیادی از آن‌ها مهیای جنگ با وی شدند. جنگ نهروان با شکست خوارج پایان یافت و باقیمانده‌های خوارج به سرزمین‌های دوردست (مغرب یا کشور مراکش کنونی) گریختند.

زمانی که علی بن ابی‌طالب به خلافت رسید، معاویه بن ابی‌سفیان که از بزرگان امویان بود، خلافت او را به‌رسمیت نشناخت و سرکشی معاویه به جنگ صفین انجامید.

درس5


‎بیعت از لحاظ لغوی شناختن خلافت و یا پادشاهی کسی می‌باشد. و همچنین به معنی پیمان بستن به منظور اطاعت از کسی است. در تاریخ اسلام مرسوم بودکه هر کسی که با خلیفه یا حضرت محمد پیمان می‌بست دست خود را در دست او می‌گذاشت. می‌گویند هنگام فتح مکه بعد از اینکه پیغمبر با مردان بیعت نمود برای بیعت با زنان دست خود را در قدح آب فرو برد و زنان نیز به همین ترتیب دست خود را در قدح آب فرو بردند و به این ترتیب پیغمبر با زنان نیز بیعت نمود.[۱]

بیعت در اصل معنا یعنی دست دادن، دست در دست کسی گذاشتن.

بیعت را می‌توان به دو گونه دیگر نیز تعریف کرد: همانطور که در بالا ذکر شده است بیعت به معنای شناخت خلافت و یا پادشاهی کسی و یا اینکه به منظور فرمانبرداری از کسی باشد. اما در تعریفی دیگر می‌توان گفت که بیعت یعنی تجدید عهد و پیمان و یادآوری دوباره شناخت خلافت و امامت و یا پادشاهی کسی و نیز به یاد آوردن اهداف و آرمان‌های فردی که با او بیعت شده است، می‌باشد.

بیعت در سنت و فرهنگ اسلامی و به خصوص در مذهب شیعه از جایگاهی والایی برخوردار می‌باشد. این بیعت یک عمل مذهبی و بسیار مهم برای سعادت، خوشبختی و فهم حقیقی و درک حقیقت می‌باشد. اینگونه بیعت باید از روی اخلاص، محبت، اشتیاق، فهم و درک بالا و نیت پاک باشد و در آن هیچ غرض، مقصود و یا خواهش‌های دیگری نهفته نباشد تا خوشبختی نصیب فرد بیعت کننده شود.

در این مورد می‌توان به آیه شریفه‌ای از قرآن کریم رجوع کرد که این امر را کاملا واضح و روشن می سازد: خداوند متعال در قرآن کریم در سوره فتح، آیه مبارکه دهم چنین می فرماید:

«ان الذین یبایعونک انما یبایعون الله، یدالله فوق ایدیهم، فمن نکث فانما ینکث علی نفسه و من اوفی بما عهد علیه الله فسیوتیه اجرا عظیما»

ترجمه: ای رسول مؤمنانی که با تو بیعت کردند به تحقیق با خدا بیعت کردند، دست خدا بالای دستهای آنهاست. پس از آن هر که نقض بیعت کند به حقیقت که به ضرر و هلاک خود اقدام کرده و هر که به عهدی که با خدا بسته است وفا کند به زودی خدا به او پاداش بزرگ عطا خواهد کرد.

در آیه فوق باید توجه داشت که در کلمه رسول ذکر شده است و همان طور که می دانید حضرت محمد رسول خدا و فرستاده او بود و نیز آخرین پیامبر خدا و بعد از ایشان حضرت علی (ع) به عنوان اولین امام و خلیفه مسلمین از سوی خداوند انتخاب و به وسیله پیامبر انجام گردید. پس می‌توان از آیه چنین برداشت کرد که باید در هر زمانی بیعت، عهد و پیمان با امام هر عصر زمان بر گردن انسان مؤمن و مسلمان موجود باشد تا از زیان و ضرر محفوظ و مصون باشد. پس هر کسی که با امام هر عصر و زمان بیعت کند همانا با خداوند متعال بیعت و پیمان بسته است. و هر کس بیعت امام زمان را بر خود نداشته باشد از پاداش و فیوضات خداوند متعال محروم خواهد ماند.

درس5


شهر کوفه برای شیعیان اهمیت زیادی دارد. زیرا علی بن ابی‌طالب این شهر را به عنوان مرکز حکومت در نظر گرفت. این شهر در پی تازش عرب‌ها به ایران به عنوان پایگاهی برای لشکرکشی عرب‌ها به ایران راه اندازی شده بود. پس از گشایش شهر تیسفون بخش زیادی از دارایی این شهر به عرب‌های کوفه رسید و کوفیان به نان و نوایی رسیدند. این شهر مدتی پایتخت خلیفه رسول خدا امیرالمومنین علی پسر ابوطالب بود. پارچه‌ای را که مردان عرب به سر می‌اندازند و چفیه نام دارد برخاسته از این شهر است. شهر کوفه از نظر جغرافیایی در ۴۴ درجه و ۲۰ دقیقه طول شرقی و ۳۲ درجه و ۰ دقیقه عرض شمالی قرار گرفته است.

درس1

کعبه بنایی در میان مسجد الحرام در شهر مکه در کشور عربستان سعودی است. کعبه مقدس‌ترین مکان در دین اسلام است. نام کعبه اشاره‌به چهارگوش‌بودن این سازه دارد.

درس1

کارون واژه‌ای فارسی می‌باشد که در زبانهای دیگر هم به همین نام و مفهوم به کار برده میشود. کاروان به دسته‌ای از مسافران گفته می‌شود که معمولان با قصد تجارت باهم سفر میکنند. کاروان معمولان در مناطق بیابانی به خصوص در جاده ابریشم برای ایمن ماندن از راهزنان حرکت میکرده.

درس1

مَکّه (به عربی: مدینة مَکّه )، نام شهری است در کشور پادشاهی عربستان سعودی واقع در شبه جزیره عربستان. مکه یکی از شهرهای تاریخی عربستان سعودی است و بخاطر قرار داشتن کعبه، قبله‌گاه مسلمانانِِِ ِدر آن مقدس‌ترین شهر اسلام به‌شمار می‌رود.مکه زادگاه حضرت محمد (ص) و محل بعثت پیامبر اسلام است.

درس1

 
قریش: یکی از مشهورترین و مهم‌ترین قبایل عرب در حجاز بود. بیشتر نسب‌شناسان عقیده دارند که قریش لقب نضر بن کنانه، جد دوازدهم پیامبر گرامی اسلام بوده است؛ از این رو هر طایفه‌ای که نسب‌اش به «نضر بن کنانه» برسد، «قرشی» خوانده می‌شود و از قبیله قریش به شمار می‌آید.
برخی دیگر از دانشمندان نسب‌شناس، قریش را لقب فهر بن مالک، جد دهم پیامبر اکرم، دانسته‌اند و نسل او را قریشی به شمار می‌آوردند.
مسعودی، مورخ مشهور اسلامی، طایفه‌های قبیله‌ی بزرگ قریش مقارن ظهور اسلام را 25 طایفه به شرح زیر دانسته است:
1- بنی هاشم
2- بنی مطلب
3- بنی حارث
4- بنی امیه
5- بنی نوفل
6- بنی حارث بن فهر
7- بنی اسد
8- بنی عبدالدار
9- بنی زهره
10- بنی تیم بن مره
11- بنی مخزوم
12- بنی یَقَظه
13- بنی مرّه
14- بنی عدی بن کعب
15- بنی سهم
16- بنی جُمَح
17- بنی مالک
18- بنی معیط
19- بنی نزار
20- بنی سامه
21- بنی ادرم
22- بنی محارب
23- بنی حارث بن عبدالله
24- بنی خزیمه
25- بنی بنانه

از طوایف 25 گانه قریش، برخی در سرزمین بطحاء (مناطق هموار مکه) ساکن بودند که به « قریش بطاح یا قریش بطحاء» شهرت داشتند، و طایفه‌هایی نیز در کوه‌ها و بیرون شهر مکه ساکن بودند که به «قریش ظواهر» مشهور بودند.
قریش از دیگر قبایل عرب متمدن‌تر و به اداره حکومت و جامعه آشناتر بودند. آنان مردمی تجارت‌پیشه بودند که به کشورهای یمن ، شام و ایران سفر می‌کردند و بازارهای معروفی همچون بازار عکاظ، بازار ذی المجاز داشتند.
آنان در هر سال دو سفر تجاری تابستانی و زمستانی به مناطق دیگر جهان داشتند که در قرآن نیز درباره‌اش سخن به میان آمده است.
قریشیان به سرپرستی امور کعبه و مؤسسات آن توجه فراوانی داشتند و اقتصاد و سیاست آنان بر اساس مناصب مربوط به کعبه استوار بود. هر یک از موسسات وابسته به کعبه را یکی از بزرگان طوایف قریش عهده‌دار بود و غالباً مناصب کعبه در دست ده طایفه مهم قریش بود. این ده طایفه عبارت بودند از: بنی هاشم، بنی عبدالدار، بنی اسد، بنی مخزوم، بنی سهم، بنی تیم، بنی عدی بنی نوفل و بنی جمح.
مناصب کعبه که قریش عهده دار آن بود عبارت بود از: منصب «سقایت» (آبرسانی به زائران کعبه)، منصب « رِفادت » (مهمانداری و پذیرائی زائران کعبه)، منصب «حجابت » (کلیدداری و دربانی)، منصب « قضاوت»، منصب «قیادت» (سرداری و سرپرستی کاروان های بازرگانی و جنگی)، منصب «عمارت» (نگهبانی و مراقبت از مسجد الحرام)، منصب جمع‌آوری و نگهداری اموال کعبه، منصب پرداخت دیه و غرامت و ...
قریش جنگ‌های زیادی با قبایل دیگر داشت که مشهورترین آن ایام فجار و «یوم الغنب» بود.
خداوند از میان قریش پیامبر خاتم، حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم، را به نبوت بر انگیخت، ولی آنان نه تنها به او ایمان نیاوردند، بلکه در شمار سرسخت‌ترین دشمنانش در آمدند و افزون بر آزار و اهانت های سیزده ساله به او در مکّه، جنگ‌های زیادی همچون بدر، احد، خندق را پس از هجرت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به مدینه، علیه او به راه انداختند.
ولی سرانجام در سال هشتم هجرت با فتح مکه، همه قریشیان تسلیم شدند و اسلام آوردند.

درس1

دینی یکتاپرستانه[۱][۲] و از دین‌های ابراهیمی است.[۳] [۴] پارسی زبانان، پیروان اسلام را «مسلمان» می‌گویند.[۵] هم‌اکنون اسلام از دید شمار رسمی پیروان، در جایگاه دوم در جهان، جای دارد.[۶]

مسلمانان براین باورند که خداوند، قرآن را به محمد از طریق فرشته‌ای به نام جبرئیل فروفرستاده‌است. به باور مسلمانان خدا بر بسیاری از پیامبران، وحی فرستاده و محمد آخرین آنان است. مسلمانان محمد را اعاده‌کننده ایمان توحیدی خالص ابراهیم، موسی، عیسی و دیگر پیامبران می‌دانند و معتقدند که اسلام کامل‌ترین و آخرین آیین الهی[۷][۸] است.

درس1

عربستان سعودی :(به عربی: المملکة العربیة السعودیة) یکی از کشورهای باختر قاره آسیاست. این کشور در شبه جزیره عربستان واقع شده و از شمال با عراق و اردن و کویت و از سوی خاور با امارات متحده عربی و قطر و خلیج فارس و در جنوب خاوری با عمان و از سوی جنوب با یمن و از سوی باختر با دریای سرخ هم‌مرز است. جایگاه‌های مهم دینی مسلمانان همچون کعبه و مسجد پیامبر و آرامگاه پیامبر اسلام در این کشور جای دارد.

درس 2

شهید

 کشته شده در راه خدا و دین جمع شهدا

درس 2

حبشه

از کشورهای افریقای شرقی بین سودان کنیا اریتره و سومالی میباشد . نجد پهناوریست بوسعت 1237000 کیلو متر مربع و 29710000 تن جمعیت دارد . پایتخت آن (( آدیس آبابا )) و از شهرهای مهم آن (( هارار )) است حبشه دارای سلطنت مشروطه بود . دین عمومی مردم مسیحیت است . در اردیبهشت ماه 1315 ه. ش . ( 1935م . ) آدیس آبابا بدست سربازان ایتالیا افتاد هیلاسیلاسی پادشاه حبشه فرار کرد . موسولینی فورا حبشه را ضمیمیه امپراتوری ایتالیا کرد اما در جنگ دوم جهانی باز هیلاسیلاسی بحبشه باز گشت و بکمک قوای متفقین حبشه مجددا استقلال یافت . محصولات کشاورزی حبشه گندم جو ارزن توتون و قهوه میباشد . دامداری ( گاو و گوسفند و بز و قاطر و اسب ) معمول است . ذخایر معدنی پلاتین طلا نقره قلع مس پنبه نسوز پتاسیم میکا سیمان نمک زغال و آهن میباشد .

مملکت سیاهان اتیوپی

درس 6

بنی امیه
  • ( خلفای بنی امیه ) یا امویان ( 40 ه. ق . / 660 م . - 132 ه. ق . / 750 م . ) سلسله خلفای اسلامی از خاندان بنی امیه که پس از خلفای راشدین در سال 40 ه. ق . زمان حکومت ممالک اسلامی را در دست گرفتند و خلافت انتخابی روحانی را به سلطنت ارثی مبدل ساختند . موسس دولت بنی امیه معاویه بن ابوسفیان از دشمنان و معاندان علی ع بود و آخرین آنان مروان دوم به دست ابو مسلم خراسانی در مغرب ایران مقتول گردید .
  • درس6

    امر به معروف . امرکردن کسان برای انجام دادن واجبات شرعی مقابل نهی از منکر

    درس6

    بیت المال
  • ( اسم ) 1- محلی که کلیه غنایم و اموال پس از تقسیم و توزیع بین ذوی الحقوق در آنجا جمع میشد خزانه کل مملکت در عهد خلفا : (( و هر روز هزار درم از مال خود بصدقه دادی نه از بیت المال . 2- نره آلت رجولیست . یا بیت المالجی ( المالچی ) . 1- کسی که از طرف سلطان متصدی بیت المال بود. 2- کسی مه از طرف سلطان مسئول نگهداری اموال غایبان و یتیمان بود حاکم امور مجهول المالک ( بقول تذکره الملوک در عهد صفویه قاضی رسما این سمت را داشته . )
  • بیت الاموال 0 خانه ایکه مال غنیمت و مال متوفی بعد از ضبط در آن نگاهدارند 0 یا خزان. اسلام 0
  • درس6

    معاویه
  • این یزید بن معاویه معروف به معاویه ثانی ( و. 43 ه.ق - ف. 64 ه.ق ) پس از مرگ پدرش یزید بخلافت رسید اما خود را لایق خلافت ندانست و استعفا کرد و سه ماه بعد درگذشت .
  • یزید بن معاویه
  • (یزید اول) فرزند معاویه ابن ابی سفیان ( و. 26 ه.ق . - ف. 62 ه.ق . ) پس از پدر بمسند خلافت نشست . وی جوانی بود عاری از علم و فضیلت و شهره به فسق و فجور . مردم عراق که از او ناراضی بودند به حسین بن علی علیهالسلام نامه نوشتند و او را برای بیعت به عراق خواندند . وی مسلم بن عقیل را که پسر عمش بود برای گرفتن بیعت بکوفه فرستاد و کوفیان نخست با مسلم بیعت کردند و امام حسین علیهالسلام روان. عراق شد ولی چون حاکم یزید عبیدا... بن زیاد به کوفه آمد از یاری او سرباز زدند و در دهم محرم سال 61 ه.ق . عمربن سعد عامل عبیدا... بن زیاد امام حسین و یارانش را در کربلا بامر یزید شهید کرد و زنان و اطفال شهدا را نزد یزید به شام فرستادند و این کار نفرت عموم مسلمانان را برانگیخت . به سال 63 ه.ق . جمعی از مردم مدینه به شام رفتند و از نزدیک اعمال یزید را دیدند و چون بمدینه برگشتند از او بیزاری جستند یزید مدینه را قتل عام کرد . سلطنت یزید سه سال و نیم طول کشید. در سال اول حسین بن علی علیهالسلام را بقتل رسانید و در سال دوم شهر مدینه را تاراج کرد و هر چه بود بیغما برد و در سال سوم به مکه حمله برد.

  • درس 15

    انقلاب
  • 1 - ( مصدر ) برگشتن از حالی بحالی دگر گون شدن. 2- زیر و رو شدن وا گردیدن بر گشتن . 3 - ( اسم ) بر گشتگی تغییر تحول تبدل . 4 - شورش بی آرامی . 5 - شورش عدهای برای واژگون کردن حکومت موجود و ایجاد حکومتی نو . 6 - شورش دل منش گردا استفراغ قی . 7 - انقلاب در عناصر بمعنی تبدیل صورتی بصورت دیگر است و آن همان کون و فساد است . جمع : انقلابات.
  • استبداد
  • ( مصدر ) 1 - تنهایی در رای و در کار خود رایی خود سری . 2 - فرمانروایی بطور استقلال و بدون مشورت قو. مقننه . 3 - ظلم و تعدی ناشی از استقلال کلی .
  • استبداد صغیر
  • نامی بدوره حکومت استبدادی محمد علی شاه قاجار
  • استبداد منور
    قیام
  • برخاستن, ایستادن, بپاخاستن
    قیام کردن
  • ( مصدر ) 1 - برخاستن 2 - انجام دادن اجرا کردن : مختال آنست که خود را عظیم داند ... و بحقوق الله قیام نکند 3 - مشغول شدن .
  • 1 - ( مصدر ) ایستادن خاستن بپا خاستن 2 - راست شدن کار 3 - ( اسم ) ایستادگی .
  • قیوم
  • استبدادی توام با عدل
    تبعید
  • دورکردن, نفی‌بلدکردن, کسی‌راازشهربیرون‌کردن
  • 1- ( مصدر ) دور کردن راندن ( از شهر و جایی ) . 2- ( اسم ) نفی بلد. جمع : تبعیدات .
  • تبعید شدن
  • ( مصدر )نفی بلد گردیدناز شهر و دیار خود رانده شدن .
  • تبعید شده
  • ( صفت ) نفی بلد گردیدهاز شهر و دیار خود رانده . جمع : تبعید شدگان.
  • تبعید کردن
  • ( مصدر ) کسی را از شهر و دیاری وی راندن نفی بلد کردن .
  • رهبری
  • عمل راهبر هدایت ارشاد .
  • دلالت و هدایت و راهنمایی و ارشاد
  • رهبری کردن
  • هدایت کردن و ارشاد نمودن
    شاهنشاهی
  • ( صفت ) منسوب به شاهنشاه اریکه شاهنشاهی .
    فقیه
  • دانا, دانشمند, عالم‌به‌احکام‌شرع, متخصص‌درعلم‌فقه
  • 1 - دانا عالم 2 - آنکه باحکام شرع عالم است دانشمند جمع : فقها (ئ ) .
  • ولایت
  • فرمانروایی‌بریک‌شهریاایالت‌یاوالی‌بودن, ولایات
  • 1-(مصدر) حکومت کردن . 2- تسلط داشتن . 3- (اسم) حکومت امارت : ((ابونصر ... برملک واقف بود... وقانون ولایت از اواستکشاف واستنطاق مینمود. )) 4- تسلط . 5- (اسم) مجموع. شهرهایی که تحت نظر والی اداره میشود . 6- سرزمین خطه . 7- مقام ول که پس ازمقام نبی ( نبوت ) قراردارد . یا شاه ولایت . لقب علی علیه السلام بن ابی طالب جمع : ولایات . یا ولایت عهد. شغل ومقام ولی عهد
    اسلامی
  • ( صفت ) 1 - منسوب به اسلام آنچه از تمدن و فرهنگ و جز آن که منسوب به اسلام باشد . 2 - پیرو اسلام مسلمان . جمع : اسلامیان . یا دور. اسلامی عهد اسلامی . دور. بعد از اسلام . یا قرون اسلامی . قرنهایی که از آغاز اسلام ببعد سپزی شده است .
  • جمهوری
  • رژیم‌وطرزحکومت‌که‌بجای‌پادشاه‌یک‌تن‌ازطرف‌مردم, کشورانتخاب‌میشودبرای‌مدت‌معین‌ورئیس‌جمهورگوین
  • ( صفت ) 1- طرز حکومتی که رئیس آن ( رئیس جمهور ) از جانب مردم کشور برای مدتی محدود انتخاب میشود. توضیح در عربی باین معنی ( ( جمهور ) ) مستعمل است و جمهوری معنی طرفدار حکومت مذکور و جمهوریخواه است
    توطئه
  • 1- ( مصدر ) آماده کردن . 2 - پست و هموار ساختن . 3 - باهم ساختن . 4 - مقدمه چیدن برای وصول به امری.5 - ( اسم ) مقدمه چینی زمینه سازی . 6 - ساخت و پاخت .
  • توطئه چیدن
  • زمینه سازی کردن و تمهید مدعا نمودن .
  • توطئه داشتن
  • تشریفات داشتن
  • توطئه دیدن
  • تشریقان برقرار کردن
  • توطئه کردن
  • 1 - باهم ساختن ساخت و پاخت کردن . 2 - مقدمه چیدن برای وصول بامری .
  • زمینه سازی کردن و طرح نمودن و تمهید مدعا نمودن . یا دسته بندی سیاسی و غیر سیاسی به مخالفت کسی یا گروهی کردن
    شهادت
  • ( مصدر ) 1 - گواهی دادن . 2 - کشته شدن در راه خدا شهید گردیدن شهادت امام حسین (ع) . یا شربت شهادت . شهید شدن . یا شهادت سر بسته . گواهیی که در آن شک و ریب و غرضی نباشد و از روی اخلاص و راستی ادا شود . یا عالم شهادت . عالم اجسام عالم ناسوت مقابل عالم غیب . یا قول شهادت . گفتن کلمه شهادت . یا کلمه شهادت . لا اله الا الله و محمد رسول الله
  • .
  • آتش بس
  • ( اسم ) دستور خودداری از تیراندازی فرمان موقوف کردن تیر اندازی .
  • بیعت
  • عهدوپیمان, پیمان‌دوستی‌ووفاداریاطاعت, معبد, یهود, معبدنصاری
  • ( اسم ) معبد یهود و نصاری . جمع : بیعات
  • بیعت بستن
  • ( مصدر ) عهد بستن بیعت کردن با .
    مستضعف
  • ضعیف شمرده‌شده, سست وناتوان پنداشته‌شده, سبک عقل
  • 1 - ( اسم ) ضعیف شمرده . 2 - ( صفت ) ضعیف النفس جمع : مستضعفین 0
  • ضعیف شمرنده




  • درس11

    افشاریه
  • نام سلسله ای از پادشاهان ایران که پس از صفویه از 1148 تا 1210 سلطنت کرده اند .

  • زندیه
  • یا زندیه. سلسله ای از پادشاهان که موسس آن کریم خان زند بود . سلسله مزبور پس از قتل نادر شاه از 1162 تا 1209 ه . ق . در فارس و اصفهان سلطنت کرد و بدست آقا محمد خان منقرض شد . افراد این سلسله ازین قرارند: 1 - کریم خان ( جل. 1163 ه. ق . / 1750 م . ) 2 - ابو الفتح ( جل. 1193 ه.ق. / 1779 م.) 3 - علیمراد ( جل. 1193 ه. ق. / 1779 م ) 4 - محمد علی ( جل. 1193 ه. ق. / 1779 م ) 5 - صادق ( جل . 1193 ه . ق . / 1779 م ) 6 - علیمراد ( مجددا ) ( جل . 1196 ه . ق ./ 1785 م ) 7 - جعفر ( جل . 1199 ه. ق . / 1785 م . ) 8 - لطفعلی (جل. 1203 ه.ق./ 1789 م.- مقت . 1209 ه . ق . / 1794 م . ) در دوره کریم خان بیشتر شهر هایی که در قلمرو حکومت او بود معمور و آباد گردید و مخصوصا شیراز - پایتخت وی - بسیار با شکوه بود و بناهای زیبایی از قبیل ارگ کریمخان بازار وکیل و مسجد وکیل در آنجا ساخته شد . از شاعران این دوره لطفعلی بیگ آذر سید احمد هاتف سلیمان بیگدلی و صباحی نامبر دارند .
    تاج گذاری
  • آیین نهادن دیهیم بر سر پادشاهی نو جشن تاج گذاردن پادشاهان تتویج تکلیل
  • کریم خان زند
  • موسس خاندان پادشاهی زند ( و. 1019 جل. 1163 - ف. 1193 ه .ق . ) . وی فرزند ایناق از طایفه لک و از ایل زند بود . افراد ایل زند بیکی از لهجه های لری سخن میگفتند و در ده [ پری ] واقع در نزدیکی ملایر مسکن داشتند . نادر پس از پیروزی بر سرزمینهای غربی ایران و کشتار بزرگ ایل زند عده ای از افراد آن ایل را با خانواده به دره گز کوچاند و برخی از آنها - از جمله کریم خان - را در سپاه خود پذیرفت . کریم خان در جنگها رشادت و شجاعت از خود نشان داد و در لشکر کشی هندوستان و جنگهای دیگر مورد توجه نادر قرار گرفت . پس از مرگ نادرشاه کریم خان با جنگ و گریز به قلعه پری رفت و اندکی بعد بخدمت ابراهیم خان افشار در آمد . وی مدتی بعد با علیمردانخان بختیاری و ابوالفتح خان در اصفهان حکومت سه گانه تشکیل داد و آنان نوه شاه سلطان حسین را بنام شاه اسماعیل سوم بسلطنت نشاندند. در نتیجه علیمردان خان نایب السلطنه کریم خان سردار سپاه و ابوالفتح خان حاکم اصفهان شد . اما علیمردانخان عهد و پیمان خود را شکست و ابوالفتح خان را کشت و خود نیز پس از چند جنگ از کریم خان شکست خورد و قدرت بدست کریم خان افتاد . خان زند جنگهای بسیار با مخالفان و سرکشان ازجمله محمد حسن خان قاجار آزادخان افغانی احمدخان ابدالی کرد و همه را از سر راه برداشت و در 1178 ه.ق . شاه اسماعیل را از پادشاهی بر کنار کرد و خود بعنوان[ وکیل الرعایا ] زمام امور را بدست گرفت و تا پایان عمر همین سمت را داشت . کریم خان بر سراسر ایران بجز خراسان - که بمیل خود در اختیار شاهرخ شاهزاده افشار گذاشت - فرمان - رواییی داشت . وی شیراز را پایتخت خویش قرار داد و در آن شهر بازارها مسجدها و بناهایی ساخت . سپس شورش حسینقلی خان قاجار را خواباند و بصره را فتح کرد و از چنگ عثمانیان بیرون آورد . کریم خان بسادگی میزیست و صفات اصلی خود را در زمان حکومت نیز از دست نداد . سیاست داخلی وی ایجاد امنیت سیاسی و قضایی و برقراری آرامش بود . با آنکه خود از سواد بهره نداشت . به علم و دانش ارج بسیار مینهاد در سیاست خارجی کریم خان به برقراری و توسعه روابط بازرگانی با دول بزرگ اهتمام ورزید و طبق فرمانی به انگلیسها اجازه داد در بوشهر نمایندگی بازرگانی دایر نمایند و در خلیج فارس به تجارت پردازند . در نتیجه بر رونق بازرگانی ایران با بریتانیا افزوده شد . وکیل الرعایا با مردم به عدالت و انصاف رفتار میکرد و خطاکاران را جزا میداد . وی در برخی از شهرهای ایران بناهایی کرد که هنوز معروفند . کریم خان در 13 صفر سال 1193 ه ق . در 74 سالگی زندگی را بدرود گفت و او را در عمارت کلاه فرنگی در مقبره ای که بدستور او در شیراز ساخته شده بود بخاک سپردند .
  • وکیل الرعایا
  • 1- نماینده رعتیها 2- ( اسم ) لقب کریم خان زند . 3- ( اسم ) سمت و منصبی در دوره قاجاریه که از جمله وظایف وی سرپرستی و نظم یهود و نصاری بود .
  • وکیل
  • گماشته, نماینده, اعتمادکننده, دادیار
  • (صفت اسم ) 1 - آنکه کاری بوی واگذار شده . 2 - مباشر کار گزار. 3 - ناظر سرای استادالدار : (( و دختر خویش بدان آیین بمرزبان شاه داد و به جمهور- که وکیل او بود - داد... )) 4 - نایب جانشین خلیفه قایم مقام . 5 - ( صفویه ) بالاترین مقام حکومت را وکیل نامیدند . 6 - کسی که بموجب عقدی از طرف شخص دیگری برای انجام امری تعیین شده است آنکه طبق عقد یا قرار دادی برای انجام امری از طرف شخص رشید دیگر نایب شده بدون آنکه اختیار انجام آن امر از منوب عنه ساقط شده باشد . یا وکیل تسخیری . وکیلی که برای انجام وکالت انتخابی مامور شود . یا وکیل در توکیل . آنکه علاوه بر وکالت در انجام امری اختیار دارد که بفرد دیگری وکالت دهد تامور وکالت را انجام دهد . یا وکیل عمومی معاون قضایی دادستان دادیار قضایی دادیاری که واجد شرایط قضائ است و بجای دادستان در دادگاهها وظایف او را انجام می دهد . یا وکیل قاضی . کسی که از طرف قاضی مامور اجرای امور بود : (( وکیل قاضیم اند گذر کمین کر دست بکف قبال. دعوی چو مار شیدایی . )) ( حافظ ) یاوکیل مدافع . وکیل دعاوی وکیل دادگستری آنکه دفاع از دعاوی حقوقی یا جزائی را از طرف یکی از اصحاب دعوا در دادگاهها بعهده می گیرد .7- نمایند. مجلس شوری . 8 - درجه داری که رتب. وی بالاتر از سر جوخه ( سرجوقه ) و پایین تر از استوار ( نایب ) است و آن خود دارای مراتب ذیل است : یا وکیل چپ . گروهبان سوم . یا وکیل راست . گروهبانه دوم . یا وکیل باشی . گروهبان یکم . یا وکیل خرج . 1 - کسی که مخارج خانه ای بعهد. وی سپرده شده : (( بادی که وکیل خرج خاک است فراش گریو. مغاک است . )) ( گنجین. گنجوی ) 2 - مهماندار . 3 - خداوند خانه . یا وکیل در . ( دربار ) نماینده ای بوده است که امرا و حکام اطراف در درگاه پادشاه مقیم می داشته اند که کارهای مربوط بایشان را انجام دهد و مراقب مصالح کار باشد : ( از مسعدی شنودم وکیل در که خوارزمشاه سخت نومید گشت و بدست و پای بمرد . ) یا وکیل دریا . مرغی است افسانه ای که آنرا طیطوهم گویند ( هر چند طیطو بدو نوع موجود اطلاق شده ). سیمرغ دریا در کلیله ( وکیل دریا ) آمده و در همان داستان از او به ( سیمرغ ) تعبیر آمده . در کلیل. عربی ابن المقفع مصحح مرصفی ((وکیل البحر )) ودرچاپ اب لویس ص ((الموکل بالبحر)) ( دوجا) آمده .در چا . مرصفی ص راجع به وکیل البحر در حاشیه آمه : (( وکیل البحر و فی بعض النسخ الموکل بالبحر یوخذ من سیاق المثل انه حیوان بحری اوخرافی لا وجودله . )) وکیل هم درین ترکیب بمعنی ((موکل )) و مظهر و سمبول است . رودکی هم در کلیله و دمنه منظوم گفته : (( پادشا سیمرغ دریا را ببرد خانه (خایه . ) و بچه بدان تیتو سپرد.)) ( لفا ) سیمرغ معروف هم در روایات زردشتی در میان دریا جای دارد . در (( رشن یشت )) آمده : (( و اگر هم تو ای رشن پاک . در بالای درخت سئنه ( سیمرغ ) باشی در میان دریای فرا خکرت ( آن درختی که ) داروهای نیک در بر دارد و دارای اروهای درست و درمان بخش است . (درختی که) (( همه را درمان بخش )) نام دارد و در آن تخمهای هم. گیاهان نهاده شده ما ترابیاری میخوانیم . )) دریای فرا خکرت را برخی دریای خزر و بعضی دریای عمان دانسته اند . در فرهنگهای پارسی و اشعار قدما (( سیرنگ )) بمعنی سیمرغ آمده . بیت ذییل از فردوسی در دست است : (( از آنگا یگه باز گشتن نمود که نزدیک دریای سیرنگ بود. )) ((دریای سیرنگ )) ممکن است بدو معنی گرفته شود : 1- دریایی که سیمرغ در آن میزیست . 2- دریای موسوم به (( سیرنگ )) بهرحال در این بیت تاثیر روایت کهن سال اوستا (مبنی برزیستن سیمرغ در دریا ) هویداست . یا وکیل دیوان اعلی . ممکن است این وکیل دیوان اعلی غیر از وکیل نفس نفیس یا وکیل الدوله و دستیار وزیر اعظم بوده است و در مواقع بلا تصدی ماندن مقام عظمی با غیبت وی امور را اداره میکرده . )) یا وکیل سلطنت . نایب السلطنه و صدر اعظم . ( صفویه ) . یا وکیل شهبندر . ( اصطلاح وزارت امور خارج. عثمانی و ایران در عهد قاجاریه خاص ماموران عثمانی ) قایم مقام شهبندر : (( یمینی افندی وکیل شهبندر در خوی حسین آقا وکیل شهبندر در ساوجبلاغ . )) یا وکیل مطلق . وکیلی که دارای اختیارات تام است . یا وکیل وزیراعظم . کسی که در غیاب وزیر اعظم ( صدراعظم ) امور را اداره میکرد (صفویه) ( قائم مقام عهد قاجاریه ). یا وکیل همایونی . وظیف. او عبارت بود از ادار. امور مالی ادای و از حیث مرتبت در پایه عالیتر از امرائ دیگر قرار داشت .
  • وکیل الرعایا
  • 1- نماینده رعتیها 2- ( اسم ) لقب کریم خان زند . 3- ( اسم ) سمت و منصبی در دوره قاجاریه که از جمله وظایف وی سرپرستی و نظم یهود و نصاری بود .
  • وکیل
  • گماشته, نماینده, اعتمادکننده, دادیار
  • (صفت اسم ) 1 - آنکه کاری بوی واگذار شده . 2 - مباشر کار گزار. 3 - ناظر سرای استادالدار : (( و دختر خویش بدان آیین بمرزبان شاه داد و به جمهور- که وکیل او بود - داد... )) 4 - نایب جانشین خلیفه قایم مقام . 5 - ( صفویه ) بالاترین مقام حکومت را وکیل نامیدند . 6 - کسی که بموجب عقدی از طرف شخص دیگری برای انجام امری تعیین شده است آنکه طبق عقد یا قرار دادی برای انجام امری از طرف شخص رشید دیگر نایب شده بدون آنکه اختیار انجام آن امر از منوب عنه ساقط شده باشد . یا وکیل تسخیری . وکیلی که برای انجام وکالت انتخابی مامور شود . یا وکیل در توکیل . آنکه علاوه بر وکالت در انجام امری اختیار دارد که بفرد دیگری وکالت دهد تامور وکالت را انجام دهد . یا وکیل عمومی معاون قضایی دادستان دادیار قضایی دادیاری که واجد شرایط قضائ است و بجای دادستان در دادگاهها وظایف او را انجام می دهد . یا وکیل قاضی . کسی که از طرف قاضی مامور اجرای امور بود : (( وکیل قاضیم اند گذر کمین کر دست بکف قبال. دعوی چو مار شیدایی . )) ( حافظ ) یاوکیل مدافع . وکیل دعاوی وکیل دادگستری آنکه دفاع از دعاوی حقوقی یا جزائی را از طرف یکی از اصحاب دعوا در دادگاهها بعهده می گیرد .7- نمایند. مجلس شوری . 8 - درجه داری که رتب. وی بالاتر از سر جوخه ( سرجوقه ) و پایین تر از استوار ( نایب ) است و آن خود دارای مراتب ذیل است : یا وکیل چپ . گروهبان سوم . یا وکیل راست . گروهبانه دوم . یا وکیل باشی . گروهبان یکم . یا وکیل خرج . 1 - کسی که مخارج خانه ای بعهد. وی سپرده شده : (( بادی که وکیل خرج خاک است فراش گریو. مغاک است . )) ( گنجین. گنجوی ) 2 - مهماندار . 3 - خداوند خانه . یا وکیل در . ( دربار ) نماینده ای بوده است که امرا و حکام اطراف در درگاه پادشاه مقیم می داشته اند که کارهای مربوط بایشان را انجام دهد و مراقب مصالح کار باشد : ( از مسعدی شنودم وکیل در که خوارزمشاه سخت نومید گشت و بدست و پای بمرد . ) یا وکیل دریا . مرغی است افسانه ای که آنرا طیطوهم گویند ( هر چند طیطو بدو نوع موجود اطلاق شده ). سیمرغ دریا در کلیله ( وکیل دریا ) آمده و در همان داستان از او به ( سیمرغ ) تعبیر آمده . در کلیل. عربی ابن المقفع مصحح مرصفی ((وکیل البحر )) ودرچاپ اب لویس ص ((الموکل بالبحر)) ( دوجا) آمده .در چا . مرصفی ص راجع به وکیل البحر در حاشیه آمه : (( وکیل البحر و فی بعض النسخ الموکل بالبحر یوخذ من سیاق المثل انه حیوان بحری اوخرافی لا وجودله . )) وکیل هم درین ترکیب بمعنی ((موکل )) و مظهر و سمبول است . رودکی هم در کلیله و دمنه منظوم گفته : (( پادشا سیمرغ دریا را ببرد خانه (خایه . ) و بچه بدان تیتو سپرد.)) ( لفا ) سیمرغ معروف هم در روایات زردشتی در میان دریا جای دارد . در (( رشن یشت )) آمده : (( و اگر هم تو ای رشن پاک . در بالای درخت سئنه ( سیمرغ ) باشی در میان دریای فرا خکرت ( آن درختی که ) داروهای نیک در بر دارد و دارای اروهای درست و درمان بخش است . (درختی که) (( همه را درمان بخش )) نام دارد و در آن تخمهای هم. گیاهان نهاده شده ما ترابیاری میخوانیم . )) دریای فرا خکرت را برخی دریای خزر و بعضی دریای عمان دانسته اند . در فرهنگهای پارسی و اشعار قدما (( سیرنگ )) بمعنی سیمرغ آمده . بیت ذییل از فردوسی در دست است : (( از آنگا یگه باز گشتن نمود که نزدیک دریای سیرنگ بود. )) ((دریای سیرنگ )) ممکن است بدو معنی گرفته شود : 1- دریایی که سیمرغ در آن میزیست . 2- دریای موسوم به (( سیرنگ )) بهرحال در این بیت تاثیر روایت کهن سال اوستا (مبنی برزیستن سیمرغ در دریا ) هویداست . یا وکیل دیوان اعلی . ممکن است این وکیل دیوان اعلی غیر از وکیل نفس نفیس یا وکیل الدوله و دستیار وزیر اعظم بوده است و در مواقع بلا تصدی ماندن مقام عظمی با غیبت وی امور را اداره میکرده . )) یا وکیل سلطنت . نایب السلطنه و صدر اعظم . ( صفویه ) . یا وکیل شهبندر . ( اصطلاح وزارت امور خارج. عثمانی و ایران در عهد قاجاریه خاص ماموران عثمانی ) قایم مقام شهبندر : (( یمینی افندی وکیل شهبندر در خوی حسین آقا وکیل شهبندر در ساوجبلاغ . )) یا وکیل مطلق . وکیلی که دارای اختیارات تام است . یا وکیل وزیراعظم . کسی که در غیاب وزیر اعظم ( صدراعظم ) امور را اداره میکرد (صفویه) ( قائم مقام عهد قاجاریه ). یا وکیل همایونی . وظیف. او عبارت بود از ادار. امور مالی ادای و از حیث مرتبت در پایه عالیتر از امرائ دیگر قرار داشت .
  • وکیل الرعایا
  • 1- نماینده رعتیها 2- ( اسم ) لقب کریم خان زند . 3- ( اسم ) سمت و منصبی در دوره قاجاریه که از جمله وظایف وی سرپرستی و نظم یهود و نصاری بود .
  • وکیل
  • گماشته, نماینده, اعتمادکننده, دادیار
  • (صفت اسم ) 1 - آنکه کاری بوی واگذار شده . 2 - مباشر کار گزار. 3 - ناظر سرای استادالدار : (( و دختر خویش بدان آیین بمرزبان شاه داد و به جمهور- که وکیل او بود - داد... )) 4 - نایب جانشین خلیفه قایم مقام . 5 - ( صفویه ) بالاترین مقام حکومت را وکیل نامیدند . 6 - کسی که بموجب عقدی از طرف شخص دیگری برای انجام امری تعیین شده است آنکه طبق عقد یا قرار دادی برای انجام امری از طرف شخص رشید دیگر نایب شده بدون آنکه اختیار انجام آن امر از منوب عنه ساقط شده باشد . یا وکیل تسخیری . وکیلی که برای انجام وکالت انتخابی مامور شود . یا وکیل در توکیل . آنکه علاوه بر وکالت در انجام امری اختیار دارد که بفرد دیگری وکالت دهد تامور وکالت را انجام دهد . یا وکیل عمومی معاون قضایی دادستان دادیار قضایی دادیاری که واجد شرایط قضائ است و بجای دادستان در دادگاهها وظایف او را انجام می دهد . یا وکیل قاضی . کسی که از طرف قاضی مامور اجرای امور بود : (( وکیل قاضیم اند گذر کمین کر دست بکف قبال. دعوی چو مار شیدایی . )) ( حافظ ) یاوکیل مدافع . وکیل دعاوی وکیل دادگستری آنکه دفاع از دعاوی حقوقی یا جزائی را از طرف یکی از اصحاب دعوا در دادگاهها بعهده می گیرد .7- نمایند. مجلس شوری . 8 - درجه داری که رتب. وی بالاتر از سر جوخه ( سرجوقه ) و پایین تر از استوار ( نایب ) است و آن خود دارای مراتب ذیل است : یا وکیل چپ . گروهبان سوم . یا وکیل راست . گروهبانه دوم . یا وکیل باشی . گروهبان یکم . یا وکیل خرج . 1 - کسی که مخارج خانه ای بعهد. وی سپرده شده : (( بادی که وکیل خرج خاک است فراش گریو. مغاک است . )) ( گنجین. گنجوی ) 2 - مهماندار . 3 - خداوند خانه . یا وکیل در . ( دربار ) نماینده ای بوده است که امرا و حکام اطراف در درگاه پادشاه مقیم می داشته اند که کارهای مربوط بایشان را انجام دهد و مراقب مصالح کار باشد : ( از مسعدی شنودم وکیل در که خوارزمشاه سخت نومید گشت و بدست و پای بمرد . ) یا وکیل دریا . مرغی است افسانه ای که آنرا طیطوهم گویند ( هر چند طیطو بدو نوع موجود اطلاق شده ). سیمرغ دریا در کلیله ( وکیل دریا ) آمده و در همان داستان از او به ( سیمرغ ) تعبیر آمده . در کلیل. عربی ابن المقفع مصحح مرصفی ((وکیل البحر )) ودرچاپ اب لویس ص ((الموکل بالبحر)) ( دوجا) آمده .در چا . مرصفی ص راجع به وکیل البحر در حاشیه آمه : (( وکیل البحر و فی بعض النسخ الموکل بالبحر یوخذ من سیاق المثل انه حیوان بحری اوخرافی لا وجودله . )) وکیل هم درین ترکیب بمعنی ((موکل )) و مظهر و سمبول است . رودکی هم در کلیله و دمنه منظوم گفته : (( پادشا سیمرغ دریا را ببرد خانه (خایه . ) و بچه بدان تیتو سپرد.)) ( لفا ) سیمرغ معروف هم در روایات زردشتی در میان دریا جای دارد . در (( رشن یشت )) آمده : (( و اگر هم تو ای رشن پاک . در بالای درخت سئنه ( سیمرغ ) باشی در میان دریای فرا خکرت ( آن درختی که ) داروهای نیک در بر دارد و دارای اروهای درست و درمان بخش است . (درختی که) (( همه را درمان بخش )) نام دارد و در آن تخمهای هم. گیاهان نهاده شده ما ترابیاری میخوانیم . )) دریای فرا خکرت را برخی دریای خزر و بعضی دریای عمان دانسته اند . در فرهنگهای پارسی و اشعار قدما (( سیرنگ )) بمعنی سیمرغ آمده . بیت ذییل از فردوسی در دست است : (( از آنگا یگه باز گشتن نمود که نزدیک دریای سیرنگ بود. )) ((دریای سیرنگ )) ممکن است بدو معنی گرفته شود : 1- دریایی که سیمرغ در آن میزیست . 2- دریای موسوم به (( سیرنگ )) بهرحال در این بیت تاثیر روایت کهن سال اوستا (مبنی برزیستن سیمرغ در دریا ) هویداست . یا وکیل دیوان اعلی . ممکن است این وکیل دیوان اعلی غیر از وکیل نفس نفیس یا وکیل الدوله و دستیار وزیر اعظم بوده است و در مواقع بلا تصدی ماندن مقام عظمی با غیبت وی امور را اداره میکرده . )) یا وکیل سلطنت . نایب السلطنه و صدر اعظم . ( صفویه ) . یا وکیل شهبندر . ( اصطلاح وزارت امور خارج. عثمانی و ایران در عهد قاجاریه خاص ماموران عثمانی ) قایم مقام شهبندر : (( یمینی افندی وکیل شهبندر در خوی حسین آقا وکیل شهبندر در ساوجبلاغ . )) یا وکیل مطلق . وکیلی که دارای اختیارات تام است . یا وکیل وزیراعظم . کسی که در غیاب وزیر اعظم ( صدراعظم ) امور را اداره میکرد (صفویه) ( قائم مقام عهد قاجاریه ). یا وکیل همایونی . وظیف. او عبارت بود از ادار. امور مالی ادای و از حیث مرتبت در پایه عالیتر از امرائ دیگر قرار داشت .
  • وکیل الرعایا
  • 1- نماینده رعتیها 2- ( اسم ) لقب کریم خان زند . 3- ( اسم ) سمت و منصبی در دوره قاجاریه که از جمله وظایف وی سرپرستی و نظم یهود و نصاری بود .
  • وکیل
  • گماشته, نماینده, اعتمادکننده, دادیار
  • (صفت اسم ) 1 - آنکه کاری بوی واگذار شده . 2 - مباشر کار گزار. 3 - ناظر سرای استادالدار : (( و دختر خویش بدان آیین بمرزبان شاه داد و به جمهور- که وکیل او بود - داد... )) 4 - نایب جانشین خلیفه قایم مقام . 5 - ( صفویه ) بالاترین مقام حکومت را وکیل نامیدند . 6 - کسی که بموجب عقدی از طرف شخص دیگری برای انجام امری تعیین شده است آنکه طبق عقد یا قرار دادی برای انجام امری از طرف شخص رشید دیگر نایب شده بدون آنکه اختیار انجام آن امر از منوب عنه ساقط شده باشد . یا وکیل تسخیری . وکیلی که برای انجام وکالت انتخابی مامور شود . یا وکیل در توکیل . آنکه علاوه بر وکالت در انجام امری اختیار دارد که بفرد دیگری وکالت دهد تامور وکالت را انجام دهد . یا وکیل عمومی معاون قضایی دادستان دادیار قضایی دادیاری که واجد شرایط قضائ است و بجای دادستان در دادگاهها وظایف او را انجام می دهد . یا وکیل قاضی . کسی که از طرف قاضی مامور اجرای امور بود : (( وکیل قاضیم اند گذر کمین کر دست بکف قبال. دعوی چو مار شیدایی . )) ( حافظ ) یاوکیل مدافع . وکیل دعاوی وکیل دادگستری آنکه دفاع از دعاوی حقوقی یا جزائی را از طرف یکی از اصحاب دعوا در دادگاهها بعهده می گیرد .7- نمایند. مجلس شوری . 8 - درجه داری که رتب. وی بالاتر از سر جوخه ( سرجوقه ) و پایین تر از استوار ( نایب ) است و آن خود دارای مراتب ذیل است : یا وکیل چپ . گروهبان سوم . یا وکیل راست . گروهبانه دوم . یا وکیل باشی . گروهبان یکم . یا وکیل خرج . 1 - کسی که مخارج خانه ای بعهد. وی سپرده شده : (( بادی که وکیل خرج خاک است فراش گریو. مغاک است . )) ( گنجین. گنجوی ) 2 - مهماندار . 3 - خداوند خانه . یا وکیل در . ( دربار ) نماینده ای بوده است که امرا و حکام اطراف در درگاه پادشاه مقیم می داشته اند که کارهای مربوط بایشان را انجام دهد و مراقب مصالح کار باشد : ( از مسعدی شنودم وکیل در که خوارزمشاه سخت نومید گشت و بدست و پای بمرد . ) یا وکیل دریا . مرغی است افسانه ای که آنرا طیطوهم گویند ( هر چند طیطو بدو نوع موجود اطلاق شده ). سیمرغ دریا در کلیله ( وکیل دریا ) آمده و در همان داستان از او به ( سیمرغ ) تعبیر آمده . در کلیل. عربی ابن المقفع مصحح مرصفی ((وکیل البحر )) ودرچاپ اب لویس ص ((الموکل بالبحر)) ( دوجا) آمده .در چا . مرصفی ص راجع به وکیل البحر در حاشیه آمه : (( وکیل البحر و فی بعض النسخ الموکل بالبحر یوخذ من سیاق المثل انه حیوان بحری اوخرافی لا وجودله . )) وکیل هم درین ترکیب بمعنی ((موکل )) و مظهر و سمبول است . رودکی هم در کلیله و دمنه منظوم گفته : (( پادشا سیمرغ دریا را ببرد خانه (خایه . ) و بچه بدان تیتو سپرد.)) ( لفا ) سیمرغ معروف هم در روایات زردشتی در میان دریا جای دارد . در (( رشن یشت )) آمده : (( و اگر هم تو ای رشن پاک . در بالای درخت سئنه ( سیمرغ ) باشی در میان دریای فرا خکرت ( آن درختی که ) داروهای نیک در بر دارد و دارای اروهای درست و درمان بخش است . (درختی که) (( همه را درمان بخش )) نام دارد و در آن تخمهای هم. گیاهان نهاده شده ما ترابیاری میخوانیم . )) دریای فرا خکرت را برخی دریای خزر و بعضی دریای عمان دانسته اند . در فرهنگهای پارسی و اشعار قدما (( سیرنگ )) بمعنی سیمرغ آمده . بیت ذییل از فردوسی در دست است : (( از آنگا یگه باز گشتن نمود که نزدیک دریای سیرنگ بود. )) ((دریای سیرنگ )) ممکن است بدو معنی گرفته شود : 1- دریایی که سیمرغ در آن میزیست . 2- دریای موسوم به (( سیرنگ )) بهرحال در این بیت تاثیر روایت کهن سال اوستا (مبنی برزیستن سیمرغ در دریا ) هویداست . یا وکیل دیوان اعلی . ممکن است این وکیل دیوان اعلی غیر از وکیل نفس نفیس یا وکیل الدوله و دستیار وزیر اعظم بوده است و در مواقع بلا تصدی ماندن مقام عظمی با غیبت وی امور را اداره میکرده . )) یا وکیل سلطنت . نایب السلطنه و صدر اعظم . ( صفویه ) . یا وکیل شهبندر . ( اصطلاح وزارت امور خارج. عثمانی و ایران در عهد قاجاریه خاص ماموران عثمانی ) قایم مقام شهبندر : (( یمینی افندی وکیل شهبندر در خوی حسین آقا وکیل شهبندر در ساوجبلاغ . )) یا وکیل مطلق . وکیلی که دارای اختیارات تام است . یا وکیل وزیراعظم . کسی که در غیاب وزیر اعظم ( صدراعظم ) امور را اداره میکرد (صفویه) ( قائم مقام عهد قاجاریه ). یا وکیل همایونی . وظیف. او عبارت بود از ادار. امور مالی ادای و از حیث مرتبت در پایه عالیتر از امرائ دیگر قرار داشت .
  • وکیل الرعایا
  • 1- نماینده رعتیها 2- ( اسم ) لقب کریم خان زند . 3- ( اسم ) سمت و منصبی در دوره قاجاریه که از جمله وظایف وی سرپرستی و نظم یهود و نصاری بود .
  • وکیل
  • گماشته, نماینده, اعتمادکننده, دادیار
  • (صفت اسم ) 1 - آنکه کاری بوی واگذار شده . 2 - مباشر کار گزار. 3 - ناظر سرای استادالدار : (( و دختر خویش بدان آیین بمرزبان شاه داد و به جمهور- که وکیل او بود - داد... )) 4 - نایب جانشین خلیفه قایم مقام . 5 - ( صفویه ) بالاترین مقام حکومت را وکیل نامیدند . 6 - کسی که بموجب عقدی از طرف شخص دیگری برای انجام امری تعیین شده است آنکه طبق عقد یا قرار دادی برای انجام امری از طرف شخص رشید دیگر نایب شده بدون آنکه اختیار انجام آن امر از منوب عنه ساقط شده باشد . یا وکیل تسخیری . وکیلی که برای انجام وکالت انتخابی مامور شود . یا وکیل در توکیل . آنکه علاوه بر وکالت در انجام امری اختیار دارد که بفرد دیگری وکالت دهد تامور وکالت را انجام دهد . یا وکیل عمومی معاون قضایی دادستان دادیار قضایی دادیاری که واجد شرایط قضائ است و بجای دادستان در دادگاهها وظایف او را انجام می دهد . یا وکیل قاضی . کسی که از طرف قاضی مامور اجرای امور بود : (( وکیل قاضیم اند گذر کمین کر دست بکف قبال. دعوی چو مار شیدایی . )) ( حافظ ) یاوکیل مدافع . وکیل دعاوی وکیل دادگستری آنکه دفاع از دعاوی حقوقی یا جزائی را از طرف یکی از اصحاب دعوا در دادگاهها بعهده می گیرد .7- نمایند. مجلس شوری . 8 - درجه داری که رتب. وی بالاتر از سر جوخه ( سرجوقه ) و پایین تر از استوار ( نایب ) است و آن خود دارای مراتب ذیل است : یا وکیل چپ . گروهبان سوم . یا وکیل راست . گروهبانه دوم . یا وکیل باشی . گروهبان یکم . یا وکیل خرج . 1 - کسی که مخارج خانه ای بعهد. وی سپرده شده : (( بادی که وکیل خرج خاک است فراش گریو. مغاک است . )) ( گنجین. گنجوی ) 2 - مهماندار . 3 - خداوند خانه . یا وکیل در . ( دربار ) نماینده ای بوده است که امرا و حکام اطراف در درگاه پادشاه مقیم می داشته اند که کارهای مربوط بایشان را انجام دهد و مراقب مصالح کار باشد : ( از مسعدی شنودم وکیل در که خوارزمشاه سخت نومید گشت و بدست و پای بمرد . ) یا وکیل دریا . مرغی است افسانه ای که آنرا طیطوهم گویند ( هر چند طیطو بدو نوع موجود اطلاق شده ). سیمرغ دریا در کلیله ( وکیل دریا ) آمده و در همان داستان از او به ( سیمرغ ) تعبیر آمده . در کلیل. عربی ابن المقفع مصحح مرصفی ((وکیل البحر )) ودرچاپ اب لویس ص ((الموکل بالبحر)) ( دوجا) آمده .در چا . مرصفی ص راجع به وکیل البحر در حاشیه آمه : (( وکیل البحر و فی بعض النسخ الموکل بالبحر یوخذ من سیاق المثل انه حیوان بحری اوخرافی لا وجودله . )) وکیل هم درین ترکیب بمعنی ((موکل )) و مظهر و سمبول است . رودکی هم در کلیله و دمنه منظوم گفته : (( پادشا سیمرغ دریا را ببرد خانه (خایه . ) و بچه بدان تیتو سپرد.)) ( لفا ) سیمرغ معروف هم در روایات زردشتی در میان دریا جای دارد . در (( رشن یشت )) آمده : (( و اگر هم تو ای رشن پاک . در بالای درخت سئنه ( سیمرغ ) باشی در میان دریای فرا خکرت ( آن درختی که ) داروهای نیک در بر دارد و دارای اروهای درست و درمان بخش است . (درختی که) (( همه را درمان بخش )) نام دارد و در آن تخمهای هم. گیاهان نهاده شده ما ترابیاری میخوانیم . )) دریای فرا خکرت را برخی دریای خزر و بعضی دریای عمان دانسته اند . در فرهنگهای پارسی و اشعار قدما (( سیرنگ )) بمعنی سیمرغ آمده . بیت ذییل از فردوسی در دست است : (( از آنگا یگه باز گشتن نمود که نزدیک دریای سیرنگ بود. )) ((دریای سیرنگ )) ممکن است بدو معنی گرفته شود : 1- دریایی که سیمرغ در آن میزیست . 2- دریای موسوم به (( سیرنگ )) بهرحال در این بیت تاثیر روایت کهن سال اوستا (مبنی برزیستن سیمرغ در دریا ) هویداست . یا وکیل دیوان اعلی . ممکن است این وکیل دیوان اعلی غیر از وکیل نفس نفیس یا وکیل الدوله و دستیار وزیر اعظم بوده است و در مواقع بلا تصدی ماندن مقام عظمی با غیبت وی امور را اداره میکرده . )) یا وکیل سلطنت . نایب السلطنه و صدر اعظم . ( صفویه ) . یا وکیل شهبندر . ( اصطلاح وزارت امور خارج. عثمانی و ایران در عهد قاجاریه خاص ماموران عثمانی ) قایم مقام شهبندر : (( یمینی افندی وکیل شهبندر در خوی حسین آقا وکیل شهبندر در ساوجبلاغ . )) یا وکیل مطلق . وکیلی که دارای اختیارات تام است . یا وکیل وزیراعظم . کسی که در غیاب وزیر اعظم ( صدراعظم ) امور را اداره میکرد (صفویه) ( قائم مقام عهد قاجاریه ). یا وکیل همایونی . وظیف. او عبارت بود از ادار. امور مالی ادای و از حیث مرتبت در پایه عالیتر از امرائ دیگر قرار داشت .
  • وکیل الرعایا
  • 1- نماینده رعتیها 2- ( اسم ) لقب کریم خان زند . 3- ( اسم ) سمت و منصبی در دوره قاجاریه که از جمله وظایف وی سرپرستی و نظم یهود و نصاری بود .
  • وکیل
  • گماشته, نماینده, اعتمادکننده, دادیار
  • (صفت اسم ) 1 - آنکه کاری بوی واگذار شده . 2 - مباشر کار گزار. 3 - ناظر سرای استادالدار : (( و دختر خویش بدان آیین بمرزبان شاه داد و به جمهور- که وکیل او بود - داد... )) 4 - نایب جانشین خلیفه قایم مقام . 5 - ( صفویه ) بالاترین مقام حکومت را وکیل نامیدند . 6 - کسی که بموجب عقدی از طرف شخص دیگری برای انجام امری تعیین شده است آنکه طبق عقد یا قرار دادی برای انجام امری از طرف شخص رشید دیگر نایب شده بدون آنکه اختیار انجام آن امر از منوب عنه ساقط شده باشد . یا وکیل تسخیری . وکیلی که برای انجام وکالت انتخابی مامور شود . یا وکیل در توکیل . آنکه علاوه بر وکالت در انجام امری اختیار دارد که بفرد دیگری وکالت دهد تامور وکالت را انجام دهد . یا وکیل عمومی معاون قضایی دادستان دادیار قضایی دادیاری که واجد شرایط قضائ است و بجای دادستان در دادگاهها وظایف او را انجام می دهد . یا وکیل قاضی . کسی که از طرف قاضی مامور اجرای امور بود : (( وکیل قاضیم اند گذر کمین کر دست بکف قبال. دعوی چو مار شیدایی . )) ( حافظ ) یاوکیل مدافع . وکیل دعاوی وکیل دادگستری آنکه دفاع از دعاوی حقوقی یا جزائی را از طرف یکی از اصحاب دعوا در دادگاهها بعهده می گیرد .7- نمایند. مجلس شوری . 8 - درجه داری که رتب. وی بالاتر از سر جوخه ( سرجوقه ) و پایین تر از استوار ( نایب ) است و آن خود دارای مراتب ذیل است : یا وکیل چپ . گروهبان سوم . یا وکیل راست . گروهبانه دوم . یا وکیل باشی . گروهبان یکم . یا وکیل خرج . 1 - کسی که مخارج خانه ای بعهد. وی سپرده شده : (( بادی که وکیل خرج خاک است فراش گریو. مغاک است . )) ( گنجین. گنجوی ) 2 - مهماندار . 3 - خداوند خانه . یا وکیل در . ( دربار ) نماینده ای بوده است که امرا و حکام اطراف در درگاه پادشاه مقیم می داشته اند که کارهای مربوط بایشان را انجام دهد و مراقب مصالح کار باشد : ( از مسعدی شنودم وکیل در که خوارزمشاه سخت نومید گشت و بدست و پای بمرد . ) یا وکیل دریا . مرغی است افسانه ای که آنرا طیطوهم گویند ( هر چند طیطو بدو نوع موجود اطلاق شده ). سیمرغ دریا در کلیله ( وکیل دریا ) آمده و در همان داستان از او به ( سیمرغ ) تعبیر آمده . در کلیل. عربی ابن المقفع مصحح مرصفی ((وکیل البحر )) ودرچاپ اب لویس ص ((الموکل بالبحر)) ( دوجا) آمده .در چا . مرصفی ص راجع به وکیل البحر در حاشیه آمه : (( وکیل البحر و فی بعض النسخ الموکل بالبحر یوخذ من سیاق المثل انه حیوان بحری اوخرافی لا وجودله . )) وکیل هم درین ترکیب بمعنی ((موکل )) و مظهر و سمبول است . رودکی هم در کلیله و دمنه منظوم گفته : (( پادشا سیمرغ دریا را ببرد خانه (خایه . ) و بچه بدان تیتو سپرد.)) ( لفا ) سیمرغ معروف هم در روایات زردشتی در میان دریا جای دارد . در (( رشن یشت )) آمده : (( و اگر هم تو ای رشن پاک . در بالای درخت سئنه ( سیمرغ ) باشی در میان دریای فرا خکرت ( آن درختی که ) داروهای نیک در بر دارد و دارای اروهای درست و درمان بخش است . (درختی که) (( همه را درمان بخش )) نام دارد و در آن تخمهای هم. گیاهان نهاده شده ما ترابیاری میخوانیم . )) دریای فرا خکرت را برخی دریای خزر و بعضی دریای عمان دانسته اند . در فرهنگهای پارسی و اشعار قدما (( سیرنگ )) بمعنی سیمرغ آمده . بیت ذییل از فردوسی در دست است : (( از آنگا یگه باز گشتن نمود که نزدیک دریای سیرنگ بود. )) ((دریای سیرنگ )) ممکن است بدو معنی گرفته شود : 1- دریایی که سیمرغ در آن میزیست . 2- دریای موسوم به (( سیرنگ )) بهرحال در این بیت تاثیر روایت کهن سال اوستا (مبنی برزیستن سیمرغ در دریا ) هویداست . یا وکیل دیوان اعلی . ممکن است این وکیل دیوان اعلی غیر از وکیل نفس نفیس یا وکیل الدوله و دستیار وزیر اعظم بوده است و در مواقع بلا تصدی ماندن مقام عظمی با غیبت وی امور را اداره میکرده . )) یا وکیل سلطنت . نایب السلطنه و صدر اعظم . ( صفویه ) . یا وکیل شهبندر . ( اصطلاح وزارت امور خارج. عثمانی و ایران در عهد قاجاریه خاص ماموران عثمانی ) قایم مقام شهبندر : (( یمینی افندی وکیل شهبندر در خوی حسین آقا وکیل شهبندر در ساوجبلاغ . )) یا وکیل مطلق . وکیلی که دارای اختیارات تام است . یا وکیل وزیراعظم . کسی که در غیاب وزیر اعظم ( صدراعظم ) امور را اداره میکرد (صفویه) ( قائم مقام عهد قاجاریه ). یا وکیل همایونی . وظیف. او عبارت بود از ادار. امور مالی ادای و از حیث مرتبت در پایه عالیتر از امرائ دیگر قرار داشت .
  • وکیل الرعایا
  • 1- نماینده رعتیها 2- ( اسم ) لقب کریم خان زند . 3- ( اسم ) سمت و منصبی در دوره قاجاریه که از جمله وظایف وی سرپرستی و نظم یهود و نصاری بود .
  • وکیل
  • گماشته, نماینده, اعتمادکننده, دادیار
  • (صفت اسم ) 1 - آنکه کاری بوی واگذار شده . 2 - مباشر کار گزار. 3 - ناظر سرای استادالدار : (( و دختر خویش بدان آیین بمرزبان شاه داد و به جمهور- که وکیل او بود - داد... )) 4 - نایب جانشین خلیفه قایم مقام . 5 - ( صفویه ) بالاترین مقام حکومت را وکیل نامیدند . 6 - کسی که بموجب عقدی از طرف شخص دیگری برای انجام امری تعیین شده است آنکه طبق عقد یا قرار دادی برای انجام امری از طرف شخص رشید دیگر نایب شده بدون آنکه اختیار انجام آن امر از منوب عنه ساقط شده باشد . یا وکیل تسخیری . وکیلی که برای انجام وکالت انتخابی مامور شود . یا وکیل در توکیل . آنکه علاوه بر وکالت در انجام امری اختیار دارد که بفرد دیگری وکالت دهد تامور وکالت را انجام دهد . یا وکیل عمومی معاون قضایی دادستان دادیار قضایی دادیاری که واجد شرایط قضائ است و بجای دادستان در دادگاهها وظایف او را انجام می دهد . یا وکیل قاضی . کسی که از طرف قاضی مامور اجرای امور بود : (( وکیل قاضیم اند گذر کمین کر دست بکف قبال. دعوی چو مار شیدایی . )) ( حافظ ) یاوکیل مدافع . وکیل دعاوی وکیل دادگستری آنکه دفاع از دعاوی حقوقی یا جزائی را از طرف یکی از اصحاب دعوا در دادگاهها بعهده می گیرد .7- نمایند. مجلس شوری . 8 - درجه داری که رتب. وی بالاتر از سر جوخه ( سرجوقه ) و پایین تر از استوار ( نایب ) است و آن خود دارای مراتب ذیل است : یا وکیل چپ . گروهبان سوم . یا وکیل راست . گروهبانه دوم . یا وکیل باشی . گروهبان یکم . یا وکیل خرج . 1 - کسی که مخارج خانه ای بعهد. وی سپرده شده : (( بادی که وکیل خرج خاک است فراش گریو. مغاک است . )) ( گنجین. گنجوی ) 2 - مهماندار . 3 - خداوند خانه . یا وکیل در . ( دربار ) نماینده ای بوده است که امرا و حکام اطراف در درگاه پادشاه مقیم می داشته اند که کارهای مربوط بایشان را انجام دهد و مراقب مصالح کار باشد : ( از مسعدی شنودم وکیل در که خوارزمشاه سخت نومید گشت و بدست و پای بمرد . ) یا وکیل دریا . مرغی است افسانه ای که آنرا طیطوهم گویند ( هر چند طیطو بدو نوع موجود اطلاق شده ). سیمرغ دریا در کلیله ( وکیل دریا ) آمده و در همان داستان از او به ( سیمرغ ) تعبیر آمده . در کلیل. عربی ابن المقفع مصحح مرصفی ((وکیل البحر )) ودرچاپ اب لویس ص ((الموکل بالبحر)) ( دوجا) آمده .در چا . مرصفی ص راجع به وکیل البحر در حاشیه آمه : (( وکیل البحر و فی بعض النسخ الموکل بالبحر یوخذ من سیاق المثل انه حیوان بحری اوخرافی لا وجودله . )) وکیل هم درین ترکیب بمعنی ((موکل )) و مظهر و سمبول است . رودکی هم در کلیله و دمنه منظوم گفته : (( پادشا سیمرغ دریا را ببرد خانه (خایه . ) و بچه بدان تیتو سپرد.)) ( لفا ) سیمرغ معروف هم در روایات زردشتی در میان دریا جای دارد . در (( رشن یشت )) آمده : (( و اگر هم تو ای رشن پاک . در بالای درخت سئنه ( سیمرغ ) باشی در میان دریای فرا خکرت ( آن درختی که ) داروهای نیک در بر دارد و دارای اروهای درست و درمان بخش است . (درختی که) (( همه را درمان بخش )) نام دارد و در آن تخمهای هم. گیاهان نهاده شده ما ترابیاری میخوانیم . )) دریای فرا خکرت را برخی دریای خزر و بعضی دریای عمان دانسته اند . در فرهنگهای پارسی و اشعار قدما (( سیرنگ )) بمعنی سیمرغ آمده . بیت ذییل از فردوسی در دست است : (( از آنگا یگه باز گشتن نمود که نزدیک دریای سیرنگ بود. )) ((دریای سیرنگ )) ممکن است بدو معنی گرفته شود : 1- دریایی که سیمرغ در آن میزیست . 2- دریای موسوم به (( سیرنگ )) بهرحال در این بیت تاثیر روایت کهن سال اوستا (مبنی برزیستن سیمرغ در دریا ) هویداست . یا وکیل دیوان اعلی . ممکن است این وکیل دیوان اعلی غیر از وکیل نفس نفیس یا وکیل الدوله و دستیار وزیر اعظم بوده است و در مواقع بلا تصدی ماندن مقام عظمی با غیبت وی امور را اداره میکرده . )) یا وکیل سلطنت . نایب السلطنه و صدر اعظم . ( صفویه ) . یا وکیل شهبندر . ( اصطلاح وزارت امور خارج. عثمانی و ایران در عهد قاجاریه خاص ماموران عثمانی ) قایم مقام شهبندر : (( یمینی افندی وکیل شهبندر در خوی حسین آقا وکیل شهبندر در ساوجبلاغ . )) یا وکیل مطلق . وکیلی که دارای اختیارات تام است . یا وکیل وزیراعظم . کسی که در غیاب وزیر اعظم ( صدراعظم ) امور را اداره میکرد (صفویه) ( قائم مقام عهد قاجاریه ). یا وکیل همایونی . وظیف. او عبارت بود از ادار. امور مالی ادای و از حیث مرتبت در پایه عالیتر از امرائ دیگر قرار داشت .
  • پایتخت
  • شهری‌که‌محل‌اقامت‌پادشاه‌یارئیس‌وهیئت‌است
  • ( اسم ) شهری که مرکز سلطنت یا دولت باشد پاتخت کرسی قطب دارالملک عاصم. پادشاهی حضرت واسطه قاعده قاعد. ملک قصبه مستقر مقر ملک نشست نشستگاه دارالسلطنه تختگاه ام البلاد دارالاماره سریرگاه دارمملکت دارالملک.
  • شهری که پادشاه در آن سکونت دارد

  •  


    درس7

    بیت المال
  • ( اسم ) 1- محلی که کلیه غنایم و اموال پس از تقسیم و توزیع بین ذوی الحقوق در آنجا جمع میشد خزانه کل مملکت در عهد خلفا : (( و هر روز هزار درم از مال خود بصدقه دادی نه از بیت المال . 2- نره آلت رجولیست . یا بیت المالجی ( المالچی ) . 1- کسی که از طرف سلطان متصدی بیت المال بود. 2- کسی مه از طرف سلطان مسئول نگهداری اموال غایبان و یتیمان بود حاکم امور مجهول المالک ( بقول تذکره الملوک در عهد صفویه قاضی رسما این سمت را داشته . )
  • بیت الاموال 0 خانه ایکه مال غنیمت و مال متوفی بعد از ضبط در آن نگاهدارند 0 یا خزان. اسلام 0
  • اسلامی
  • ( صفت ) 1 - منسوب به اسلام آنچه از تمدن و فرهنگ و جز آن که منسوب به اسلام باشد . 2 - پیرو اسلام مسلمان . جمع : اسلامیان . یا دور. اسلامی عهد اسلامی . دور. بعد از اسلام . یا قرون اسلامی . قرنهایی که از آغاز اسلام ببعد سپزی شده است .
  • عدالت
  • عادل‌بودن, انصاف‌داشتن, دادگربودن, دادگری
  • 1 - ( مصدر ) داد کردن دادگر بودن انصاف داشتن . 2 - ( اسم ) دادگری . یا عدالت اجتماعی . عدالتی که همه افراد جامعه از آن برخوردار باشند .
  •  

    نژاد
  • ( اسم ) 1 - اصل ونسب گوهر: من ثناگوی توام زیرانژادم نیست بد خودنکوی گوی تراهرگزنبوده بدنژاد. ( سنائی .مد.2 ) 553 - مجموعه افرادی که ازحیث مشخصات قیافه کوتاهی وبلندی قدوضع لب ودندان هیات چشم وضع مورنگ پوست بدن خصایص روحی واخلاقی نباهم شباهت دارند.توضیح سابقابشر را بچهارنژاداصلی تقسیم میکردندازین قرار(این تقسیم بندی امروزه موردتوجه نیست ): یا نژاد زرد( اصفرزردپوست ) .نژادی که پوست بدن افراد آن زردرنگ جمجمه مستدیرلبها نازک چشمهابادامی است .مسکن این نژاددر مشرق آسیا( چین وژاپن ) بعضی قسمتهای غربی آسیاوشمال اروپا( فنلاند) ومشرق اروپا ( ترکیه ) وغیره میباشد.یانژادسرخ ( احمر قرمزسرخ پوست ).سکنه اصلی وبومی آمریکا که درقدیم الایام دارای تمدنی بودندو امروزه عده کمی از آنهادربعض قریه هاو بیابانهاوجنگلهای داخلی آمریکاسکونت دارند اروپاییان آنانرا[ هندی ] نامندوروزبروز ازتعدادایشان کاسته میشود.توضیح وجه تسمیه آنهابه سرخ پوست بمناسبت ماده سرخ رنگی است که بصورت وتن خودمالند.یانژاد سفید( ابیض سفیدپوست ) .نژادی که افراد آن دارای چهره کشیدهموی سیاه وموج داریا خرمایی بینی باریک ومستقیم لبهای نسبه نازک و پوست سفیدرنگ است.مسکن عمده آنها اروپا افریقای شمالی نواحیی از آمریکاو اقیانوسیه است .یانژادسیاه .( اسودسیاه پوست ). نژادی که افراد آن دارای بینی پهن پوست قهوه یی یاسیاه گونه های برجسته و لبهای کلفت اند.مسکن آنان مراکزافریقا ( مخصوصا سودان ) است .عده ای ازایشان در زمان برده فروشی بامریکارفته در آنجاساکن شده اند. 3 - کوچکترین تقسیم بندی درسلسله جانوری وگیاهی که شامل گروهی ازافراد میباشد توضیح ازمجموع چندنژادگونه حاصل میشود وچندگونه جنس راپدیدمیاورندوازچند جنس تیره بوجودمیایدومجموع تیره هاراسته رابوجودمیاورندومجموع راسته هاایجاد رده میکنند واتحادرده هاشاخه رابوجود میاورند.
  • شهادت
  • ( مصدر ) 1 - گواهی دادن . 2 - کشته شدن در راه خدا شهید گردیدن شهادت امام حسین (ع) . یا شربت شهادت . شهید شدن . یا شهادت سر بسته . گواهیی که در آن شک و ریب و غرضی نباشد و از روی اخلاص و راستی ادا شود . یا عالم شهادت . عالم اجسام عالم ناسوت مقابل عالم غیب . یا قول شهادت . گفتن کلمه شهادت . یا کلمه شهادت . لا اله الا الله و محمد رسول الله
  • قیام
  • برخاستن, ایستادن, بپاخاستن
  • 1 - ( مصدر ) ایستادن خاستن بپا خاستن 2 - راست شدن کار 3 - ( اسم ) ایستادگی .
  • قیوم
  • قیام الدین
  • شاعر اصفهانی متخلص به حیرت
  • قیام الساعه
  • ( مصدر) برخاستن قیامت . یا تاقیام الساعه . تا قیامت الی الابد : و این فتنه تا قیام الساعه قایم بماند .
  • قیام کردن
  • ( مصدر ) 1 - برخاستن 2 - انجام دادن اجرا کردن : مختال آنست که خود را عظیم داند ... و بحقوق الله قیام نکند 3 - مشغول شدن .
  • قیامت قیام
  • ( صفت ) آنکه قیامت برپا کند .
    بنی امیه
  • ( خلفای بنی امیه ) یا امویان ( 40 ه. ق . / 660 م . - 132 ه. ق . / 750 م . ) سلسله خلفای اسلامی از خاندان بنی امیه که پس از خلفای راشدین در سال 40 ه. ق . زمان حکومت ممالک اسلامی را در دست گرفتند و خلافت انتخابی روحانی را به سلطنت ارثی مبدل ساختند . موسس دولت بنی امیه معاویه بن ابوسفیان از دشمنان و معاندان علی ع بود و آخرین آنان مروان دوم به دست ابو مسلم خراسانی در مغرب ایران مقتول گردید .
  • بنی عباس
  • یا آل عباس یا عباسیان سلسله ای ( از خلفای اسلامی هستند از اولاد عباس بن عبد المطلب موسس این سلسله عبد الله سفاح بکمک ایرانیان - که بسرداری ابو مسلم خراسانی در برابر جور و بیداد خلفای بنی امیه قیام کردند - بخلافت ممالک اسلامی رسیدند . از خاندان عبد الله 36 تن بر قسمتی از ممالک اسلامی و آسیای غربی حکومت کردند ( 656 -132 ه. ق ./ 1258 - 750 م . ) اسامی افراد این خاندان از این قراراست : 1 - ابو العباس سفاح ( 132 ه. ق ./ 750 م . ) 2 - منصور ( 136 ه. ق ./ 754 م . ) 3 - مهدی ( 158 ه. ق ./ 775 م . ) 4 - هادی ( 169 ه. ق ./ 785 م . ) 5 - رشید (هارون)( 170 ه. ق ./ 786 م . ) . 6 - امین ( 193 ه. ق ./ 809 م . ) 7 - مامون ( 198 ه. ق ./ 813 م . ) 8 - معتصم ( 218 ه. ق ./ 833 م . ) 9 - واثق ( 227 ه. ق ./ 842 م . ) 10 - متوکل ( 232 ه. ق ./ 847 م . ) 11 - منتصر ( 247 ه. ق ./ 861 م . ) 12 - مستعین ( 248 ه. ق ./ 862 م . ) 13 - معتز ( 251 ه. ق ./ 865 م . ) 14 - مهتدی ( 255 ه. ق ./ 869 م . ) 15 - معتمد ( 256 ه. ق ./ 870 م . ) 16 -معتضد ( 279 ه. ق ./ 892 م . ) 17 - مکتفی ( 289 ه. ق ./ 902 م . ) 18 - مقتدر ( 295 ه. ق ./ 908 م . ) 19 - قاهر ( 320 ه. ق ./ 932 م . ) 20 - راضی ( 322 ه. ق ./ 934 م . ) 21 - متقی ( 329 ه. ق ./ 940 م . ) 22 - مستکفی ( 333 ه. ق ./ 944 م . ) 23 - مطیع ( 334 ه. ق ./ 946 م . ) 24 - طائع ( 363 ه. ق ./ 974 م . ) 25- قادر ( 381 ه. ق ./ 991 م . ) 26 - قائم ( 422 ه. ق ./ 1031 م . ) 27 - مقتدی ( 467 ه. ق ./ 1075 م . ) 28 - مستظهر ( 487 ه. ق ./ 1094 م . ) 29 - مستر شد ( 512 ه. ق ./ 1118 م . ) 30 - راشد ( 529 ه. ق ./ 1135 م . ) 31 - مقتفی ( 530 ه. ق ./ 1136 م . ) 32 - مستنجد ( 555 ه. ق ./ 1160 م . ) 33 - مستضئ ( 566 ه. ق ./ 1170 م . ) 34 - ناصر ( 575 ه. ق ./ 1180 م . ) 35 - ظاهر ( 622 ه. ق ./ 1225 م . ) 36- مستنصر ( 623 ه. ق ./ 1226 م . ) 37 - مستعصم ( 656 - 640 ه. ق ./ 1258 - 1242 م . )
  • درس  3

    بت پرست
  • پرستش اصنام بت پرستیدن
  • بت
  • ( اسم ) مرغابی بط .
  • نام دهی است در عراق
  • پرست
  • ( اسم ) در ترکیب بجای ( پرستنده ) آید : بت پرست خود پرست شهوت پرست .
  • نام گروهی که امیر آنان اکسی کانوس بود
  • بت آرای
  • بت تراش آرایش دهنده و زینت دهنده بت
  • بت بو
  • ماستی که آبش کشیده و خشک شده باشد
  • بت پرستنده
  • پرستنده بت بت پرست
  • بت پیکر
  • زیبا روی که اندام چون بت دارد
  • بت تراش
  • که بت تراشد
  • بت تنگری
  • لقب یکی از کهن مغول است
  • بت چهره
  • که صورت چون بت دارد
  •  

     

     

     

     

    مبدا
  • آغاز, اصل, سبب
  • ( اسم ) 1 - جای شروع
  • مبدا
  • آغاز, اصل, سبب
  • ( اسم ) 1 - جای شروع مقابل مقصد : حرکتی که بواسط. آن از مبدا به مقصد رسند . 2 - آغاز شروع . 3 - جای آشکار کردن جمع : مبادی . 4 - اصل هر شئ جمع : مبادی . 5 - سبب جمع : مبادی . یا مبدائ ازلی . یا مبدائ اعلی . یا مبدائ اول . ذات حق تعالی . یامبدائ قریب . هر مبدائی که با ذی المبدائ خود فاصل. کمتری داشته باشد قریب است مثلا قوت عامله که محرک عضلات است برای صدور فعل مبدائ قریب است و اجماع که اراد. جازم باشد نسبت به شوق که میل موکد است قریب است و نسبت به قو. عامله بعید است . یا مبدائ کل . ذات حق تعالی که مبدائ المبادی است 6 - مبدائ اسمائ کلی کون را گویند در مقابل معاد که اسمائ کلی الهی را نامند و آمدن سالک از راه اسمائ کلی کونی بود که مبدائ اوست و رجوع او از راه اسمائ کلی الهی باشد که معاد اوست . یا مبدائ فیاض . یا مبدائ وجود . الف - ذات حق . ب - عقول مجرده . 7 - نقطه ای که فواصل نقاط دیگر را از آن اندازه گیرند . 8 - زمانی که فواصل زمانهای دیگر را از آن حساب کنند .
  • اسلام
  • دینی که محمدبن عبد الله ص آورده ومبتنی بر گفتن شهادتین [ اشهد ان لااله الاالله ] و [ اشهدان محمدا رسول الله ] ) واعتقاد بدان و عمل بواجبات ( نماز روزه زکات حج و غیره ) است .
  • تسلیم‌شدن, منقادشدن, گردن‌نهادن, داخل‌شدن‌درصلح و آشتی, داخل‌شدن‌دردین‌اسلام, مسلمان‌شدن
  • ( مصدر ) 1 - گردن نهادن فرمان بردن . 2 - یله کردن فرو گذاردن باز گشتن . 3 - پذیرفتن دینی ( بطور عموم ) 4 - پذیرفتن شریعت محمد بن عبدالله ص . 5 - ( اسم ) دین محمد بن عبدالله ص .
  • این زرعه وی در سال 56 هجری بنیابت حکومت خراسان منصوب و دو سال در خراسان بود .  
  •  

    جنگ
  • ( وزارت ) وزارت جنگ در دوره قاجاریه محلی را اداره امور چند تیپ و فوج قزاق و سربازان بعهده داشت شالده نظام جدید ایران با سازمانی نو در سال 1300 ه. ش. بدست سردار سپه و فرمانده کل قوی ( رضاشاه پهلوی ) ریخته شد . با تاسیس دبیرستانها و دانشکده های نظامی و دانشگاه جنگ و اجرای قانون نظامی وظیفه عمومی سازمان مذکور را بتکامل رفت . گروهی از دانشجویان و افسران را برای فرا گرفتن تعلیمات فنون مختلف باروپا اعزام داشتند . در شهریور 1320 ارتش ایران مرکب از 18 لشکر منظم و تعداد افراد آن قریب 200000 تن بود . اینک ارتش شاهنشاهی ایران شامل : وزارت جنگ ستاد ارتش و ادارات مختلف و قسمتهای صنفی است اخیرا تمام قوای نظامی ایران بدو ارتش تقسیم شده است ریاست عالیه ارتشهای ایران با بزرگ ارتشتاران فرمانده ( شاه ) است .
  • نبرد, پیکار, رزم, کارزار, آورد, کشتارمیان‌دو, تن, وبه‌معنی‌دفتربزرگ‌که‌در آن‌اشعارومطالب‌است
  • ( اسم ) 1- کشتی جهاز بزرگ سفینه . 2- بیاض بزرگ دفتری که در آن اشعار و مطالب دیگر نویسند سفینه . 3- آلبوم عکسها و تصاویر. 4- نوعی از قمار.
  • دهی از دهستان چولائی خانه بخش حومه شهرستان مشهد واقع در 2 هزار و پانصد گزی باختر مالرو عمومی مشهد به کلات موقع جغرافیایی آن دره و هوای آن سردسیری است .
  • جهاد
  • کوشیدن, کوشش‌کردن, جنگ‌کردن‌درراه‌دین‌حق
  • 1- ( مصدر ) کارزار کردن جنگ کردن . 2- جنگیدن در راه حق . 3- ( اسم ) جنگ دینی غزو مسلمانان با کافران .یا جهاد اصغر. کارزار کوچک جدال باکافران مقابل جهاد اکبر. یا جهاد اکبر کارزار بزرگ جدال با نفس ریاضت مقابل جهاد اصغر.
  • زمین سخت زمین سخت و هموار و بی گیاه یا بار پیلو .
  • جهاد اصغر
  • کنایه از مقابله و جنگ کردن با کفار
  • جهاد اکبر
  • کنایه از ریاضت فرمودن نفس و مجاهده با او
  • های
  • کلمه‌خطاب‌به‌معنی آی, ای, هی, کلمه‌تاسف, وای, آه
  • (صفت ) 1- کلمه ئدال برتاسف وای دریغا آه .
  • بدر
  • چاهی است میان مکه و مدینه و پایین وادی الصفرائ که 28 فرسنگ از مدینه فاصله دارد . در آنجا نخستین جنگ میان مسلمانان و مشرکان در ماه رمضان سال دوم ه. ق . / 23 م . روی داد و مسلمانان پیروز شدند و آنانرا بدر الکبری و بدر القتال و بدر الاولی می نامیدند . پس از شکست احد ابو سفیان و عده جنگ به سال دیگر نهاد در همان موضع . سال بعد با آنکه مشرکان مکه به قصد حمله بر ندینه از مکه خارج شدند و مسلمانان نیز آماده کار زار بودند حربی واقع نگشت و این وقع را بدر الصغری یا بدر الموعد و غزوه السویق می نامند و آن به سال چهارم هجرت بود 0
  • ماه تمام, ماه شب چهارده, ماه قمری, جمع بدره
  • ( اسم ) حالتی از نیمکر. روشن ماه ( چون همواره یک طرف ماه بوسیل. اشع. خورشید روشن است ) که تمامی آنرا اهل زمین رویت کنند بدر تمام ماه شب چهارده پر ماه گرد ماه ماه دو هفته : چهر. او مانند بدر می تافت .
  • احد
  • 1 - کوهی است در حجاز که یکی از غزوات پیغمبر ص در نزدیک آن روی داده است - 2 0-( غزوه احد) 0 یکی از غزوات معروف پیغمبر اسلام ص که نزدیک کوه احد بسال سوم ه . روی داده 0 حمزه عم رسول ص با70 تن از مسلمانان دراین غزوه شهید شد0
  • یک, یکی, کسی , یگانه, یکتا
  • 1 - ( اسم ) یکی یک . 2 - ( صفت ) یگانه یکتا. 3 - یکم . 4 - یکی از نامهای خدا . 5 - هر موجودی که یگانه باشد و متعددی از جنس آن نباشد و آن اخص از واحد است . 6 - اسم ذات با اعتبار تعدد صفات و اسمائ و غیب .
  •  

    خندق
  • ( اسم ) گودالی که گرد حصار و قلعه لشکرگاه کنند تا مانع عبور دشمن و سیل گردد . جمع : خنادق .
  • دهی است از دهستان چهار اویماق بخش قره آغاج شهرستان مراغه با 110 تن سکنه . آب آن از چشمه و محصول آن غلات و نخود و شغل اهالی زراعت و صنایع دستی جاجیم بافی و راه مالرو است .
  •  

    رحلت
  • کوچ, سفر, وفات, مرگ, درگذشت, رحله, سفرنامه
  • ( مصدر ) 1 - کوچیدن کوچ کردن . 2 - بجهان دیگر رفتن مردن : رحلت پیغمبر ص 3 - ( اسم ) سفر . 4 - در گذشت وفات .
  • رحلت کردن
  • ( مصدر ) کوچیدن کوچ کردن .
  • کوچ کردن و رفتن و سفر کردن و راهی شدن
  • پاسخ گفتگودرکلاس:اکنون سال ۱۳۹۰شمسی است و۱۳۹۰سال شمسی از هجرت پیامبر از مکه به مدینه می گذرد زیرا این هجرت هم مبدا تاریخ قمری وهم شمسی است.